حضرت يحيى به او فرمود : اى ابو مرّه مرا به تو حاجتى است ؟ گفت : قدر تو از آن عظيمتر است كه حاجت تو را رد توان نمود ، آنچه خواهى سؤال نما ، كه مخالفت نخواهم كرد ، حضرت فرمود : مىخواهم دامها و تلّههاى خود را كه بنى آدم را به آن صيد مىكنى به من بنمائى ، آن ملعون قبول كرد ، و به روز ديگر وعده كرد .
چون صبح روز ديگر شد ، حضرت يحيى در خانه نشست و منتظر او بود ، ناگاه ديد صورتى در برابرش ظاهر شد ، رويش مانند روى ميمون ، و بدنش مثل بدن خوك ، و طول چشمهايش در طول رويش ، و دهانش در طول رويش ، و زقن و ريش ندارد ، و چهار دست دارد ، دو دست در سينه ، و دو دست در دوش او رسته ، پى پايش در پيش ، و انگشتان پايش در عقب ، و قبائى پوشيده ، و كمربندى بر روى آن بسته ، و بر آن كمربند رشتهها به الوان مختلف آويخته ، بعضى سرخ ، و بعضى زرد ، و بعضى سبز ، و به هر رنگى رشتهاى در آن ميان هست ، و زنگ بزرگى در دست دارد ، و خودى بر سر نهاده ، و بر آن خود قلابى آويخته .
چون حضرت او را با اين هيئت مشاهده فرمود پرسيد : اين كمربند چيست كه در ميان دارى ؟ گفت : اين گبرى و مجوسيت است كه من پيدا كردهام ، و براى مردم زينت دادهام ، فرمود : اين رشتههاى الوان چيست ؟ گفت : اين اصناف زنان است كه مردم را به الوان مختلفه رنگآميزىهاى خود مىربايند ، فرمود : اين زنگ چيست كه در دست دارى ؟ گفت : اين مجموعهاى است كه همه لذّتها در اينهاست ، از طنبور و بربط و طبل و ناى و صرنا و غير اينها ، و چون جمعى به شراب خوردن مشغول شدند و لذّتى نمىيابند ، از آن من اين جرس را به حركت در مىآورم مشغول خوانندگى و ساز مىشوند پس چون صداى آن را شنيدند از طرب و شوق از جا بدر مىآيند ، يكى رقص مىكند ، ديگرى با انگشتان صدا مىكند ، و ديگرى جامه بر تن مىدرد .
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٦