باقر عليه السّلام نشسته بودم ، فرمود : اى جابر الاغى دارى كه در يك شب از مشرق به مغرب برود ، گفتم : نه فداى تو شوم ، فرمود : من شخصى را مىشناسم در مدينه الاغى دارد كه سوار مىشود ، و يك شب به مشرق و مغرب مىرود ، و خود را مىفرمود « 1 » .
و به سند معتبر از سدير صيرفى روايت كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود :
من مىشناسم شخصى از اهل مدينه را كه رفت به سوى آن جماعتى كه خدا فرموده است
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ
« 2 » كه در مشرق و مغرب مىباشند ، و منازعهاى در ميان ايشان بود اصلاح نمود و برگشت ، و بر نهر فرات گذشت ، و از آب فرات تناول نمود ، و از در خانهء تو گذشت و در زد و نه ايستاد كه بگشايند از ترس شهرت ، و به شخصى گذشت كه او را در بند كشيده بودند ، و دو كس بر او موكّل بودند ، كه در تابستان او را در برابر چشمهء آفتاب مىداشتند ، و آتش دور او مىافروختند ، و در زمستان آب سرد بر او مىريختند ، و او را برهنه مىداشتند ، و او قابيل فرزند آدم بود ، محمّد بن مسلم گفت : مراد حضرت از آن شخص كه در مدينه است خودش بود « 3 » .
و از عبد الصمد بن على روايت كرده است كه : شخصى نزد حضرت على بن الحسين عليهما السّلام آمد ، حضرت از او پرسيدند تو كيستى ؟ گفت : منم منجّم ، فرمود :
مىخواهى تو را خبر دهم به كسى كه از آن وقت كه تو آمدهاى نزد ما تا حال چهارده عالم را سير كرده است ، كه هر عالمى سه برابر اين دنياست ، و از جاى خود حركت نكرده است ، آن شخص گفت : آن مرد كيست ؟ فرمود : منم ، و اگر خواهى تو را
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 397 ح 2 .
( 2 ) سورهء اعراف : 159 .
( 3 ) بصائر الدرجات ص 399 - 400 ح 11 .