و چون سال ديگر موسم حج شد باز همان شخص پيدا شد ، و مرا با خود به همان مواطن برد ، و چون از افعال حج فارغ شديم ، مرا به شام برگردانيد ، و خواست از من جدا شود ، گفتم : به حقّ آن خدائى كه تو را چنين قدرتى كرامت فرموده است بگو كيستى ، سر به زير افكند ، آنگاه نظر به من كرد فرمود : محمّد بن على بن موسىام ، پس اين خبر شهرت كرد ، و به عبد الملك رسيد ، و مرا در زنجير كرد و به اينجا فرستاد ، گفتم : تو نامهاى به محمّد بن عبد الملك بنويس شايد تو را رها كند ، دوات و قلمى براى او حاضر كردم ، و از قصّهء خود را نوشت ، محمّد بن عبد الملك در جواب نوشت آن كسى كه تو را يك شب از شام به آن اماكن برد بگو تو را از زندان نجات دهد .
راوى مىگويد : من چون جواب را خواندم ، گريستم و پارهاى او را تسلّى دادم و بيرون آمدم ، و صبح زود ديگر رفتم كه احوال او را بگيرم ، ديدم زندانبانان و لشكرى در تفحّص آن مردند ، از حقيقت حال پرسيدم ، گفتند : ديشب آن مرد ناپيدا شده است ، و درها بسته بود ، نمىدانيم به زمين فرورفته است يا به آسمان بالا رفته است « 1 » .
و از حفص تمّار روايت كرده است كه : در آن ايّام كه معلّى بن خنيس را به دار كشيده بودند به خدمت حضرت صادق عليه السّلام رفتم ، فرمود : من معلّى را به امرى امر فرمودم ، و مخالفت من كرد ، و خود را به كشتن داد ، به درستى كه من روزى به او نظر كردم او را مغموم يافتم ، گفتم : اى معلّى اهل و عيال خود را به خاطر آوردهاى و از مفارقت ايشان محزونى ؟ گفت : بلى ، گفتم : نزديك بيا ، پس دست بر روى او كشيدم ، از او پرسيدم اكنون در كجائى ؟ گفت : خود را در خانهء خود مىبينم ، و
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 402 - 403 ح 1 .