خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم ، فرمود خزائن زمين در دست ماست ، اگر به پاى خود اشاره كنم گنجهاى خود را ظاهر مىكند ، پس يك پاى خود را دراز كردند ، و شمشى از طلا بيرون آوردند به قدر يك شبر ، و فرمودند : نگاه كنيد ، چون نظر كرديم شمشهاى بسيار ديديم بر روى يكديگر ريخته مىدرخشيد ، يكى از ما گفت : فداى تو گردم اينها را شما داريد و شيعيان شما اينقدر محتاجند ؟ فرمود :
خدا بهشت را براى شيعيان ما خلق كرده است « 1 » .
و ايضا منقول است كه : حضرت امير المؤمنين عليه السّلام با اصحاب خود در مسجد كوفه نشسته بودند ، شخصى گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، من تعجّب دارم از اين دنيائى كه در دست دشمنان شماست ، و در دست شما نيست ، فرمود : گمان دارى كه ما دنيا را مىخواهيم و خدا به ما نمىدهد ، آنگاه دست زدند و مشتى از ريگ برگرفتند ، تمام جواهر قيمتى شد ، پرسيدند اين چيست ؟ گفت كه : از بهترين جواهر است ، فرمود : اگر خواهيم زمين را چنين مىتوانيم كرد امّا نمىخواهيم ، پس بر زمين انداختند باز ريگ شد « 2 » .
و ايضا صفّار به اسانيد معتبره از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : آن حضرت فرمود : شخصى از ما نماز خفتن را در مدينه كرد ، و به شهر جابلقا و جابلسا كه قوم موسى در آنجا ساكنند رفت ، و منازعهاى در ميان ايشان بود فصل كرد ، و در همان شب برگشت ، و نماز صبح را در مدينه خواند ، حضرت خود را مىفرمود « 3 » .
و از جابر جعفى روايت كرده است كه : روزى در خدمت حضرت امام محمّد
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 374 ح 1 .
( 2 ) بصائر الدرجات ص 375 ح 3 .
( 3 ) بصائر الدرجات ص 397 ح 1 .