مىگويد و بىگناه است ، قبول كرد و رفتند « 1 » .
و از سليمان جعفرى روايت كرده است كه : روزى در خدمت امام رضا عليه السّلام بودم در باغى از باغهاى آن حضرت ، ناگاه گنجشكى بيامد و در پيش آن حضرت بر زمين افتاد ، و فرياد و اضطراب مىنمود ، حضرت فرمود : مىدانى چه مىگويد ؟ گفتم :
خدا و رسول و فرزند رسول بهتر مىدانند ، فرمود : مىگويد كه : مارى آمده است جوجهء مرا بخورد ، در اين خانه اين عصا را بردار و به اين خانه برو و مار را بكش ، چون به خانه داخل شدم مارى ديدم به گرد خانه مىگردد آن را كشتم « 2 » .
و از احمد بن هارون روايت كرده كه : روزى حضرت امام موسى عليه السّلام به خيمهء من در آمدند ، و لجام اسب خود را بر روى طنابى از طنابهاى خيمه انداختند و نشستند ، بعد از ساعتى اسب صدائى كرد ، حضرت تبسّم فرمودند و گفتند به فارسى : برو و بول كن ، آن اسب رفت و بسيار دور شد در صحرا بول كرد و برگشت ، پس حضرت فرمود : خدا به داود و بر آل داود كرامتى نكرده مگر آنكه به محمّد و آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله زياده از آن كرامت فرموده « 3 » .
و به سند معتبر از محمّد بن مسلم روايت كرده است كه : در خدمت امام محمّد باقر عليه السّلام بودم در ما بين مكّه و مدينه ، و من بر الاغى سوار بودم و حضرت بر استرى ، ناگاه گرگى از سر كوه دويد ، و به نزديك استر آن حضرت آمد ، و دست را بر قرپوس زين گذاشت و گردن كشيد ، حضرت سر را نزديك دهان آن گرگ آوردند ، و بعد از ساعتى فرمودند : برو چنين كردم ، آن گرگ شادىكنان برگشت ، گفتم :
فداى تو گردم عجب چيزى ديدم ، فرمود : مىدانى چه گفت ؟ گفتم : خدا و رسول
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 342 ح 5 .
( 2 ) بصائر الدرجات ص 345 ح 19 .
( 3 ) بصائر الدرجات ص 350 ح 9 .