تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
گفت : چگونه آن حضرت حكم مىشود ؟ حضرت دست او را گرفت و آورد به مسجد قبا ، ديد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در مسجد نشسته و به ابو بكر گفت : برو و ترك كن ظلم به حضرت امير المؤمنين را « 1 » . و به روايت ديگر فرمود : نگفتم كه حق را به على تسليم كن و متابعت او بكن ، چون اين را شنيد ترسان برگشت به عمر رسيد ، و حقيقت حال را گفت ، عمر گفت : تو هنوز سحر بنى هاشم را ندانستى « 2 » . و منقول است از حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام كه : روزى رديف پدرم بودم به جانب عريض مىرفت ، در اثناى راه مردى پيدا شد موى سر و ريشش سفيد شده ، پدرم فرود آمد و ميان دو چشم و دستش را بوسيد ، و مىگفت : فداى تو گردم ، و آن مرد او را موعظه و نصيحت مىفرمود ، پس چون آن پير برفت پدرم سوار شد ، گفتم : آنچه به اين مرد كردى از شكستگى و احترام نسبت به هيچ‌كس نكردى ، فرمود : پدرم امام محمّد باقر عليه السّلام بود « 3 » . و از سماعه منقول است كه : روزى به خدمت حضرت صادق عليه السّلام رفتم بعد از وفات امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود : مىخواهى پدرم را ببينى ؟ گفتم : بلى ، فرمود : داخل اين خانه شو ، چون رفتم حضرت باقر عليه السّلام را ديدم در آنجا نشسته ، پس فرمود : جمعى از شيعه بعد از شهادت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به خدمت امام حسن عليه السّلام آمدند ، و سؤالى چند از آن حضرت نمودند ، بعد از آن حضرت فرمود : اگر امير المؤمنين را ببينيد مىشناسيد ؟ گفتند : بلى ، فرمود : پرده را برداريد ، چون
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 274 ح 2 . ( 2 ) بصائر الدرجات ص 275 ح 3 . ( 3 ) بصائر الدرجات ص 282 ح 18 .