كاظم عليه السّلام در منى به زنى گذشتند كه او و فرزندانش مىگريستند براى گاوى كه داشتند و مرده بود ، حضرت به نزد آن زن رفتند و از سبب گريه سؤال نمودند ، آن زن گفت : اين فرزندان من يتيماند ، و معيشت من و ايشان از اين گاو بود ، و الحال راه حيله بر من بسته شده است ، حضرت فرمود كه : مىخواهى براى تو زنده كنم ؟
گفت : بلى ، حضرت دو ركعت نماز گذاردند ، و دست به دعا برداشتند ، بعد از آن برخاستند و پا بر گاو زدند ، برخاست و ايستاد ، چون زن اين حال را ديد فرياد زد به حقّ صاحب كعبه كه عيسى بن مريم است ، حضرت در ميان ازدحام مردم خود را از آن زن مخفى گردانيد « 1 » .
و از داود بن كثير روايت كرده است كه : شخصى از اصحاب ما به حج رفت ، و چون به خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد ، عرض كرد پدر و مادرم به فداى تو باد ، زنى داشتم فوت شد و تنها ماندهام ، حضرت فرمود : بسيار او را دوست مىداشتى ؟ گفتم : آرى فداى تو شوم ، فرمود : چون به خانه رفتى خواهى ديد او را در خانه كه چيزى مىخورد ، راوى گفت : چون به خانه برگشتم او را چنان ديدم نشسته و چيزى تناول مىنمايد « 2 » .
و به سند صحيح از حسن بن على وشّاء روايت كرده است كه : حضرت امام رضا عليه السّلام در خراسان فرمود : رسول خدا را در اينجا ديدم ، و او را دربر گرفتم « 3 » .
و از حضرت جعفر بن محمّد عليهما السّلام روايت كرده است به اسانيد بسيار كه : چون ابو بكر غصب خلافت نمود ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام او را ديد ، و حجّتها بر او تمام كرد ، در آخر گفت : نمىخواهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ميان ما و تو حكم باشد ؟
هامش
( 1 ) بصائر الدرجات ص 272 - 273 ح 2 .
( 2 ) بصائر الدرجات ص 274 ح 5 .
( 3 ) بصائر الدرجات ص 274 ح 1 .