و زبور داود و صحف ابراهيم ، و كتب جميع پيغمبران نزد ماست ، و به نحوى كه ايشان مىخواندهاند ما مىخوانيم ، و تفسير آنها را مىدانيم « 1 » .
و به اسانيد مختلفه از جويرية بن مسهر منقول است كه : با حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از جنگ خوارج برمىگشتيم چون به زمين بابل داخل شديم پس وقت نماز عصر حضرت فرود آمد ، و لشكر نيز فرود آمدند ، و حضرت فرمود : اى گروه مردم اين زمين ملعون است ، و سه مرتبه اهل اين زمين معذّب شدهاند ، و اين اوّل زمينى است كه عبادت بت در اينجا شده است ، پيغمبر و وصى پيغمبر را جايز نيست كه در اين زمين نماز كنند ، شما نماز كنيد ، مردم به جانب راست و چپ راه ميل كردند و متوجّه نماز شدند ، و حضرت بر استر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله سوار شدند و روانه شدند ، من گفتم : و اللّه من از پى امير المؤمنين مىروم ، و امروز نماز خود را تابع نماز او مىگردانم ، و از عقب حضرت مىرفتم ، هنوز از جسر حلّه نگذشته بوديم كه آفتاب غروب نمود ، مرا وسوسهها در خاطر به هم رسيد ، چون گذشتيم فرمود : اى جويريه اذان بگو ، و خود متوجّه وضو شدند ، بعد از آن به سخنى متكلّم شدند كه نفهميدم ، و گمان من اين بود عبرانى است ، پس اقامه فرمودند ، پس نگاه كردم و اللّه به آفتاب كه از ميان دو كوه بيرون آمد ، و صدائى از آن ظاهر مىشد تا رسيد به جايى كه وقت فضيلت نماز عصر بود ، پس آن حضرت نماز عصر را خواند ، و من اقتدا كردم ، چون از نماز فارغ شديم آفتاب غروب كرد ، و ستارهها ظاهر شد ، پس حضرت متوجّه من شدند و فرمودند : اى جويريه خدا مىفرمايد
فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ
من خدا را به نام عظيمش خواندم آفتاب را از براى من گردانيد « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار 26 / 183 .
( 2 ) بحار الانوار 41 / 168 ح 3 .