صادق عليه السّلام بودم در ما بين مكّه و مدينه ، ناگاه سگ سياهى پيدا شد ، حضرت فرمود كه : خوش زود آمدى ، پس چون نظر كردم مرغى شد ، گفتم : اين چه چيز است فداى تو شوم ؟ فرمود : اين پيكى است از جن هشام در اين ساعت مرده است ، اين پرواز مىكند ، و در هر شهرى خبر مرگ او را مىرساند « 1 » .
و كلينى عليه الرحمه از سعد اسكاف روايت كرده است كه : به خدمت حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام رفتم ، و رخصت طلبيدم ، فرمود : باش ، آنقدر ماندم كه آفتاب گرم شد ، پس جماعتى بيرون آمدند با روهاى زرد ، و عبادت ايشان را نحيف كرده ، و كلاههاى خز در سر ، چون داخل شدم فرمود : ايشان برادران شمايند از جن ، پرسيدم كه به خدمت شما مىآيند ؟ فرمود : بلى مىآيند و از مسائل دين و حلال و حرام خود سؤال مىنمايند « 2 » .
و از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است كه : روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر مسجد كوفه نشسته بودند ، ناگاه اژدهائى از در مسجد داخل شد ، مردم برخاستند آن را بكشند ، حضرت فرمود : متعرّض آن مشويد ، و آمد تا نزديك منبر و بلند شد و بر حضرت سلام كرد ، حضرت اشاره فرمودند باش تا از خطبه فارغ شوم ، چون فارغ شدند پرسيدند تو كيستى ؟ گفت : منم عمرو بن عثمان كه پدرم را بر جن خليفه كرده بودى ، پدرم مرد و مرا وصيّت كرد كه به خدمت تو آيم ، و آنچه رأى تو اقتضا نمايد به آن عمل كنم ، و آنچه فرمائى اطاعت كنم ، حضرت فرمود : تو را وصيّت مىكنم به تقواى و پرهيزكارى ، و امر مىكنم برگردى و جانشين پدر خود باشى كه من تو را از جانب خود بر ايشان خليفه كردم ، راوى به حضرت باقر عليه السّلام
هامش
( 1 ) بحار الانوار 27 / 18 ح 7 .
( 2 ) اصول كافى 1 / 394 ح 1 .