تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
عرض نمود كه : اكنون عمرو به خدمت تو مىآيد ؟ و اطاعت تو بر او واجب هست ؟ فرمود : بلى « 1 » . و به سند معتبر از نعمان بن بشير روايت كرده است كه گفت : من با جابر بن يزيد جعفى هم كجاوه شدم ، و چون از مدينه بيرون آمديم به خدمت حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام رفت وداع كرد و خوشحال بيرون آمد ، و به جانب كوفه روان شديم در روز جمعه ، در بعضى از منازل نماز ظهر كرديم ، و چون به راه افتاديم مرد بلند قد گندم‌گونى پيدا شد ، و نامه‌اى در دست داشت ، و نامه را به جابر داد ، جابر بوسيد و بر ديده نهاد ، و آن نامه را حضرت به جابر نوشته بودند ، و مهر گلى بر آن زده بودند هنوز تر بود ، گفت : در اين ساعت از خدمت آن حضرت جدا شدم ، پرسيد جابر كه پيش از نماز پيشين يا بعد از نماز ؟ گفت : بعد از نماز . چون جابر نامه را خواند بسيار مغموم شد ، و ديگر او را خوشحال نديدم تا به كوفه داخل شديم در شبى ، و چون روز شد و رفتم كه جابر را ببينم ديدم از خانه بيرون آمد قاپى چند بر گردن آويخته و بر نى سوار شده ، و مىگويد كه : مىيابم منصور بن جمهور را كه در كوفه بر سر خود امير خواهد شد ، و بيتى چند از اين باب مىخواند ، و چون نظر به من كرد با من هيچ سخن نگفت ، و من از حال او گريان شدم ، و اطفال و مردان گرد او برآمدند ، و بيامد تا رحبهء كوفه با اطفال مىگرديد ، و در كوفه شهرت كرد كه جابر ديوانه شده است . بعد از چند روز نامهء هشام بن عبد الملك رسيد به والى كوفه كه : گردن جابر جعفى را بزن و سرش را بفرست ، والى از اهل مجلس پرسيد جابر بن يزيد كيست ؟ گفتند : مردى بود عالم و فاضل و راوى حديث ، و حج بسيار كرده بود ، و در اين
هامش
( 1 ) اصول كافى 1 / 396 ح 6 .