تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميراث حديث شيعه — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
كشيدن خلق نزد پادشاه ، هركه جُرّه‌اى از عمل من با آن تُحَف نياورده باشد ، پيشكش أو قبول نباشد . بر اين موجب ، حكم شد . « 1 » چون محلّ جشن نزديك شد ، هر كس « 2 » مىفرستاد وجُرّه‌اى مىخريد ، به هرچه أو بها مىكرد . وزير غلامي بفرستاد كه تا جرّه‌اى خَرَد . « 3 » فخّار ، زياد « 4 » بها كرد . غضب نمود ونزد وزير رفت . وزير در خشم شد وسفاهتِ بسيار كرد وگفت : نمىخرم . لحظه‌اى شد . دانست كه اگر جُرّه‌اى همراه نبوَد ، « 5 » البتّه بيلاك قبول نخواهد بود وهركه را بيلاك قبول نشد ، معزول گردد . باز كس فرستاد وتهديدات نمود . فخّار سوگند خورد « 6 » كه تا وزير نيايد وهر بها كه من گويم ، ندهد ، جُرّه‌اى « 7 » ندهم . چون حال با وزير گفتند ، چاره نداشت . « 8 » برخاست وبه غضب تمام ، به دكّان « 9 » آمد وبه هر بها كه مىخواست تا بخرد ، فخّار زياد « 10 » از آن بها مىكرد ووزير ، غضب مىنمود تا حال « 11 » به جايى رسيد كه فخّار ، سوگند خورد كه تا وزير أو را بر دوش خود سوار نسازد وبه « 12 » نزد پادشاه نَبَرد ، جُرّه‌اى بدو ندهد وچون وزير دانست كه فايده « 13 » نيست ، قبول كرد وصباح ، أو را بر دوش گرفت وجُرّه « 14 » به دست و « 15 » نزد پادشاه رفت . « 16 » چون به نزد « 17 » تخت رسيدند ، « 18 » فخّار فرياد برآورد وگفت : پادشاها ! آنچه من گفتم ووزير ، قبول نكرد ، برهانش اينك بنمودم . اگر وزير ، خوى بد پيش نمىآورد ودر معامله ، همچو « 19 » ديگر مردم ، « 20 » عمل مىكرد ، مَركبِ همچو « 21 » من ذليلى نمىشد . پادشاه را خوش آمد وأو را به وزارت نصب « 22 » كرد « 23 » ووزير اوّل را عزل « 24 » فرمود و
هامش
( 1 ) . ف : بدين موجب پادشاه فرمان داد . ( 2 ) . ف : هر كسى . ( 3 ) . ف : بخرد . ( 4 ) . ف : زيادة . ( 5 ) . ف : نباشد . ( 6 ) . ف : ياد نمود . ( 7 ) . ف : جره من . ( 8 ) . ف : + و . ( 9 ) . ف : + فخّار . ( 10 ) . ف : زيادة . ( 11 ) . ف : كار . ( 12 ) . ف : - به . ( 13 ) . ف : چاره . ( 14 ) . ف : + هم . ( 15 ) . ف : - و . ( 16 ) . ف : + و . ( 17 ) . ف : نزديك . ( 18 ) . ف : رسيد . ( 19 ) . ف : مانند . ( 20 ) . ف : مردم ديگر . ( 21 ) . ف : مثل . ( 22 ) . ف : منصوب . ( 23 ) . ف : - كرد .