تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميراث حديث شيعه — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
هر كه أو را خوى نيك آمد شعار * از عنايت‌هاى حق يابد دِثار خُلق بد آمد سزاى خَلق بد * خَلق نيك از خُلق خوش يابد مَدَد هركه خوى زشت دارد در سرشت * مى نبيند در قيامت غير زشت وآن كه حاصل شد ورا خُلق حَسَن * در جوار قرب حق ، يابد وطن
نقل است كه در اقصاى روم ، پادشاهى بود به غايت عادل وعاقل « 1 » وأو را وزيري بود در علوم ، كامل . روزى پادشاه به عزم تماشايى « 2 » بر نشست وبا وزير در كوچه مىگذشت . آواز « 3 » شخصي را شنيد كه با يكى خشونت مىكرد وسخت مىگفت . پادشاه روى به وزير كرد وگفت : « 4 » عجب دانم اگر « 5 » در دنيا ، هيچ چيز بدتر از خوى بد بوَد . وزير گفت : همسايهء بد وزن بد از آن ، بسيار « 6 » بدترند . پادشاه ، اين سخن را نپسنديد واز أو دليل خواست . وزير هر نوع سخن مىراند وپادشاه ، دفع مىكرد . در اين اثنا ، فخّارى پيش آمد وسبويى « 7 » چند ، بار داشت وبر پادشاه ، سلام گفت . پادشاه گفت به وزير كه « 8 » در اين مسئله ، اين « 9 » فخار را حَكَم سازيم وهرچه أو گويد ، قبول كنيم . وزير گفت : پادشاه ، حاكم است . « 10 » پادشاه از فخّار اين سؤال كرد . فخّار گفت : خُلق بد ، از همه « 11 » بدتر است ؛ زيرا كه از زن بد به « 12 » طلاق واز همسايهء بد به فراق ، خلاصي مىتوان يافتن وخُوى بد ، همه جا همراه است . وزير با أو برآشفت واستبعاد نمود وپادشاه را از « 13 » سخن أو خوش آمد . پس گفت : چه حاجت دارى ؟ بطلب تا روا كنم . « 14 » گفت : التماسى دارم كه بدان ، هيچ از پادشاه ، كم نشود ومرا هم فايده بوَد . پادشاه گفت : آن چيست ؟ بخواه تا روا كنم . گفت : مىخواهم كه حكم فرمايى تا در مِهرَجان « 15 » كه روزِ جشن است ووقت بيلاك
هامش
( 1 ) . ف : عاقل وعادل . ( 2 ) . ف : تماشاى . ( 3 ) . م : آوازى . ( 4 ) . ف : + / كه . ( 5 ) . ف : - عجب دانم اگر . ( 6 ) . ف : بسيار از آن . ( 7 ) . م : سبوى . ( 8 ) . ف : پادشاه به وزير فرمود كه . ( 9 ) . ف : - اين . ( 10 ) . ف : + / پس . ( 11 ) . ف : + / چيز . ( 12 ) . ف : - به . ( 13 ) . ف : - از . ( 14 ) . م : كنيم . ( 15 ) . ف : روز مهرجان .
ميراث حديث شيعه — صفحة 451 | مهدى مهريزى / على صدرائى خوئى