را دل ، كه معدن حرارت غريزي ومنبع حيات ، آن است . « 1 »
واز اين سه قوّت « 2 » بر « 3 » سه نفس ، تعبير كنند : اوّل را « نفس ملكي » خوانند ودوم را « نفس بهيمى » وسيوم را « نفس سَبُعى » واين دو نفس أخير ، به حقيقت مندرجاند در تحتِ نفس ناطقه ؛ « 4 » زيرا كه أو را دو قوّه است : يكى ، تحريك به آلات ، وآن متشعّب بدين دو شعبه است ، ودوم ، « 5 » ادراك به ذات ، وآن نيز متشعّب به دو شعبه شود .
چنانچه توجّه أو ، چون به معرفت حقايق موجودات وأحاطت « 6 » به أصناف معقولات بوَد ، بدين اعتبارش ، « عقل نظري » خوانند « 7 » وچون توجّه أو به تصرّف در موضوعات وتميز ميان مصالح اعمال ومفاسد افعال واستنباط صناعات از جهت تنظيم أمور معاش باشد ، بدين اعتبارش ، « عقل عملي » خوانند واز اين جهت است كه علم حكمت را منقسم به حكمت نظري وعملي كردهاند وبعضي هم بر آن « 8 » رفتهاند كه هر يك از اين دو عقل ، قوّهاى است به رأسها ، همچون شهوى وغضبى . پس قوا را چهار اعتبار كردهاند وهر يك از أجناس فضايل أربعة را كه ذكر آن خواهد آمدن « 9 » - إنشاء اللَّه تعالى - به قوّتى مخصوص گردانيدهاند ودر اين مسائل ، شبههاى چند هست . « 10 » يكى آن كه نفس بهيمى وسَبُعى ، اگر اقسام نفس ملكىاند ، پس قسم نفس حيواني كه قسيم نفس مَلِكى است ، نتوانند بودن واين تقسيم واقع است ونيز قسم را بدون مقسّم يافت شدن ، محال است .
واگر اقسام نفس حيوانىاند ، شعب نفس ناطقه داشتن ، نه نيكو بوَد ؛ وديگر « 11 » مظهر قوهء « 12 » شهوى ، جگر را تعيين كردهاند كه محلّ روح نفساني است وقوّهء شهوى يا قسم روح حيواني است كه مظهر أو ، دل است ويا قسم نفس ناطقه كه مظهر أو دماغ
هامش
( 1 ) . ف : - وامّا قوّت غضبى . . . آن است .
( 2 ) . ف : قوّه .
( 3 ) . ف : به .
( 4 ) . ف : در تحت نفس ناطقه مندرجاند .
( 5 ) . ف : دويم .
( 6 ) . ف : احاطه .
( 7 ) . ف : مىخوانند .
( 8 ) . ف : اين .
( 9 ) . ف : خواهد آمد .
( 10 ) . ف : است .
( 11 ) . ف : + / آنكه .
( 12 ) . ف : - مظهر قوّهء .