بر تقليل حرارت در بلاد گرم كه آفتاب به سمت رأس ايشان رسيده يا قريب شده ، « 1 » با وجود آن كه دليل يكى است در هر دو جاى . فأمّا « 2 » قوابل چون مختلف افتاده است ، و « 3 » تأثير فواعل به مناسبت قوابل ، ظهور مىيابد ، اثر نيز مختلف گشته ودر أجساد دائيهء منطرفه ، « 4 » آنچه حكما گفتهاند كه ذَهَبيّت ، بالقوّه است ، در غير ذهب ودر ذهب بالفعل اين نكته مفهوم گردد ، چه نفس ذهبي اظهار كمال خويش در ذَهَب كرده ودر باقي به واسطهء مانعى متوقّف است در ظهور ، وأبو علي كه قلب حقايق را مسلّم نداشته ، در أجساد وعمل صنعت را با [ اين ] وجود كه كتابي در آن تصنيف كرده ، انكار نموده ، از اين مسئله ، ذاهل « 5 » بوده است . اكنون چون « 6 » اين مسائل به وضوح پيوست ، ببايد دانست كه خلق ، عبارت است از هيئتى « 7 » راسخه در نفس كه مبدأ صدور افعال حسنه يا سيّئه گردد ، به سهولت ، بىاحتياج تفكّرى ورؤيتي واين هيئت راسخه را « مَلَكه » گويند وآنچه از كيفيّات نفساني سريع الزّوال بوَد ، « حال » نامند وعادت ، يكى بوَد از أسباب وجود اين مَلَكه وآن چنان بوَد كه « 8 » در بدايت ، به رؤيت وفكر ، اختيار امرى كند « 9 » وبه تكلّف در آن شروع مىنمايد ، با « 10 » ممارست وفرسودگى در آن ، با آن الفت گيرد وبعد از الف تمام به سهولت از أو صادر مىشود واز مزاولت افعال خير مَلَكات فاضله كه اخلاق حسنه است ، در نفس حاصل گردد واز مداومت افعال شر ، ملكات سيّئه كه اخلاق ذميمه است ، پديد آيد وأجناس فضايل كه أنواع اخلاق در تحت ايشان مندرجاند ، چهار است :
يكى « 11 » عفّت ، وآن از حركت نفس بهيمى به اعتدالْ حاصل آيد واز حركت به اعتدال در اين مقام ، مراد آن است كه تأثير چيزى در موضوعات خويش ، چنان بوَد كه بايد وچندان كه بايد ، بىافراط وتفريط واين گاهى صورت بندد كه انقياد نمايد أو مر
هامش
( 1 ) . ف : با قريب شدّت .
( 2 ) . ف : امّا .
( 3 ) . ف : - و .
( 4 ) . ف : زايبهء منطرقه .
( 5 ) . م وف : داهل . متن ، تصحيح قياسي است .
( 6 ) . ف : - اكنون چون .
( 7 ) . ف : هيئت .
( 8 ) . ف : + / انسان .
( 9 ) . ف : - كند .
( 10 ) . ف : تا به .
( 11 ) . ف : اوّل .