منزل هدايت رساند ونظر مرحمت به حال اين غريق بحار معصيت اندازد وكلمهء شهادت بر زبان اين لبْ تشنهء وادى ضلالت ، جارى سازد .
آن منبع مروّت وسپهر جود ، چون تضرّع وابتهال أو را ملاحظه فرمود ، نظر مرحمت به حال أو گماشته وروى گَردآلودش را از خاك مذلّت برداشته ، به أنواع ملاطفتش بنواخت وبه شَرَف اسلام وايمانش مشرّف ومستسعد ساخت وفرمود كه :
« خاطر از بار تفرقه ، فارغ دار ومن بعد ، حصول مقاصد خود را به الطاف حضرت آفريدگار بازگذار كه من نيز با خود قرار دادم كه به لطف كريم كارساز تا مدّعاى تو را حاصل نسازم ، به امر ديگر نپردازم .
پس قنبر حَسَب الفرمان آن سلطان سپهر مكان ، دُلدُل را حاضر ساخت وآن حضرت ، ظلّ مكرمت بر كمر آن مَركب همايون انداخت وبعد از آن ، رعد وقنبر را به شَرَف تقرّب ، سرافراز فرمود ودستهاى مبارك در كمر هردو استوار نمود وفرمود كه : « چشمهاى خود را به ببنديد وتا رخصت من نباشد ، مگشاييد » وبعد از بستن چشم ايشان ، هر دو را به قوّت ولايت از زمين در رُبود وروى توجّه به جانب آن ولايت فرمود وهمچنان از طرفي رعد واز طرف ديگر قنبر را از كمر درآويخته ، وآن مَركب بادْ رفتارِ برقْكردار را بر انگيخته ، به طىارض شش ماهه ، راه را به يك طرفة العين به پايان رسانيد وايشان را پيش آن شهر بر زمين نهاده ، فرمود كه : « ديده بگشاييد » .
چون چشم گشاده ، آرميدند * خود را به كنار شهر ديدند
رعد از كمال تحيّر وتعجّب ، مدهوش گشته ، بيفتاد وبعد از رفع بيخودى ، سر در پاى آن مظهر العجائب نهاد وظهور اين ولايت نيز باعث ازدياد اعتقادش گشته ، ديگر باره ، عذر گناه وعصيان خود خواست وأين نوبت ، از طيب خاطر ، زنگ شرك از صفحهء دل سترده ، به محبّت شاه ولايت برآراست . آن شاه بندهنواز ، بازش به نوازش بىغايت سرافراز كرده ، فرمود كه : « پاى ثبات وقرار ، استوار كن وهمين لحظه ،