جمعى كه همراه أو بودند ، چون تفصيل اين واقعه شنودند ، همه خود را از مَركب انداخته واز سر قدم ساخته ، پيش دويدند وبه شَرَف دين اسلام گرويدند .
در اين حالت ، خبر آوردند كه خسرو از سفر مراجعت كرده ، از آمدن حضرت شاهِ ولايت به اين ولايت واسلام [ آوردن ] رعد ودختر ، مطلع گرديده وسى هزار سوار مكمّل ترتيب داده ، اينك رسيد .
أمير نامدار كه اين خبر استماع نمود ، به رعد وقنبر امر فرمود كه به اتّفاق دختر به بالاى بلندى برآيند ، وتماشاى كارزار وآثار قدرت پروردگار نمايند وخود ، زره « توكّلت عَلَى اللَّه » در بر كرده ، خوُد
« وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ » *
بر سر نهاد وآن چنان نعرهاى از جگر بركشيد كه زلزله در زمين وآسمان افتاد . ( نظم ) :
كشيد آنچنان ذو الفقار ازغلاف * كه لرزيد از هيبتش كوه قاف .
وآن مَركبِ بادرفتار صاعقهكردار را از جاى برانگيخته ، تكبيرگويان ، يكّه وتنها بر قلبگاه آن سپاه تاخت وقبل از آن كه ايشان دست وپا متحرّك سازند ، سر وگردن چهار پنج هزار سوار را بر زمين انداخت . آن تيغ برقكردار بر فرق هر نامدار كه مىرسيد ، با مَركبش چهار پاره مىنمود ، وآن ذو الفقار صاعقهبار بر كمر [ هر ] مرد دلاور كه مىخورد ، از أو گذشته ، سر وگردن دو سه تن را نيز مىرُبود . القصة ، در عرض نيم ساعت به ضرب دست شجاعت ، بازوى دليران سپاه را برتافت وميمنه وميسره وقلبگاه ايشان را در هم شكافت .
خسرو كه آن سطوت وشجاعت وآن ضرب دست ولايت را مشاهده كرد ، از هيبت وصلابت ، بىطاقت گشته ، نعرهاى از جگر برآورد كه : اى شجاع نامدار ! واي سرافراز صاحب ذو الفقار !
مىشنيدم كه مردِ مردانى * چون بديدم ، هزار چندانى
يكّه وتنها ، دو دانگِ سپاه مرا بىسر ودست بر زمين انداختى ، وخاك ميدان را به خون دلاوران ، رنگين ساختى . معلوم مىشود كه قوّت وشجاعت تو از تأييدات