حضرت است ، برخاسته ، دست مبارك به دست أو رسانيد . در ساعت ، علّتش به صحّت انجاميد . مرتبهء ديگر كه دست بالا برده به همان دستور خشك گرديد ، باز شفاى خود از آن طبيب امراض وعلل طلبيد . القصة تا سه مرتبه كه اين نوع كرامت از آن سلطان سرير امامت مشاهده كرد ، عشق مجازى را فراموش كرده ، از حقيقت اين حالت ، نعرهاى از جگر برآورد ولرزه بر اعضايش افتاده ، تيغ از دستش بر زمين افتاد و « الأمان » گويان ، سرِ خجلت وشرمسارى به خاك پاى آن سرور نهاد . ( نظم ) :
كالأمان اى سايهء خورشيد ربّ العالمين * الأمان اى آفتاب آسمان شرع ودين
الأمان اى معدن احسان والطاف ، الأمان * الأمان اى مظهر حق ، هادي راه يقين
وبه اعتقاد تمام ، نهال محبت آن امام أنام را در زمينِ دل نشانْد ومضمون اين مقال را كه مناسب حال بود ، از صفحهء انديشه فرو خواند :
دستى كه بر گشوده به قصد تو تيغ كين * برجاى خشك مانده چو ماه سرِ عَلَم
بي پاى شد ز تيغ تو عنتر به روز جنگ * پيش تو هر زيادة سرآورد پاى كم .
بعد از زارى وتضرّع بىحدّ ونهايت ، به اين زبان استدعاى عفو گناهان خود نمود كه : اى معدن مروّت ومنبع جود ! ( نظم ) :
من عاصى فقير وتو سلطان محتشم * خواهم كه جان به پيشسكان درَت كشم
روز جزا نعيم عميم بهشت راست * در دست اهتمام تو سرمايهء نِعَم
دِرع سلامتم چه شود افكنى به بَر * آرى به روز حشر ، مرا در صف خَدَم
هر چند كه شعلهء عصيان اين گنهكارِ پريشان روزگار ، زيادة از آن است كه به آب اعتذار ، تسكين يابد وگناه اين معصيتانديش ، از آن بيش است كه به نالهء جانسوز وآه غماندوز به كمي ونقصان گرايد ؛ امّا اميد آن هست كه عاطفت بي غايت حضرت شاه ولايت ، آن معاصي را از اين عاصى در گذرانَد وأين سرگردان باديهء ضلالت را به سر