پرى رويان به جان كرده پسندش * رگِ جان ساخته تعويذْ بندش
همين كه نظر بر جمال أو انداختم ، ديگر از بىطاقتى ، خود را نشناختم . ( شعر ) :
زدل صبر وزجان آرام من رفت * شكيب از جان نافرجام من رفت
واو نيز كه از دور اين عاشق رنجور را ديد ، جاذبهء شوق محبّت ، عنان سمندش گرفته ، به جانب اين مستمند كشيد ، خويشى وقرابت را بهانه ساخته وطوق منّتى به گردنِ جان اين ناتوان انداخته ، ملايمت بسيار نمود وملاطفت بىشمار اظهار فرمود وبعد از مكرمت بىنهايت ، عنان گردانيده ، سايهء عاطفت بر سر قصر ومنظرى كه در بيرون شهر داشت ، انداخت وأين آهوى تيرخورده را در بيابان حيرت ، سرگردان ساخت . ( بيت ) :
لطف بىحد نمود وزود برفت * در من آتش زد وچو دود برفت
روز ديگر كه خسرو از شكار مراجعت نمود ، اين ديوانهء از خرد بيگانه را به ملاقاة مشرّف فرمود وچون در مجلس أو خود را از هوش وخرد بيگانه يافتم ، به بهانهء رنج راه رخصت گرفته ، بگوشهء خانه شتافتم وچندين مدّت در اين محنت با گريه وسوز شبها به روز آورده . ( نظم ) :
ز هجر آن پرى رو بر سر خود خاك مىكردم * گريبان صبورى در فراقش چاك مىكردم
بعد از آن كه عمر وزندگانى در عشق أو باختم ، معتمدى را به استدعاى مناكحتش به خدمت عم روانه ساختم . آن شخص باز گشته ، خبر آورد كه چون خسرو اين حكايت شنود ، گفت : مراسم اين معنى در خاطر گذشته بود ؛ امّا بداند كه هر كه به سمصاهرت من راغب ودختر مرا طالب است ، به طلب كابين أو كه سر علي بن أبو طالب است ، مىبايد شتافت تا شَرَف مصاهرت من تواند يافت . رعد چون از مبارزان ودلاوران اين ديار است وچنين شهرت يافته كه تنها مقابل با هزار سوار است ، مىبايد كه بىخيل وحَشَم ، بدان حدود شتابد وبعد از فيصل آن مهم ، مدّعايى