رعد چون مطلوب خود را حاضر يافت ، بىتأمّل به جانب آن حضرت شتافت ونيزهاى كه در دست داشت ، حوالهء سينهء بىكينهء آن سرور نمود ، وآن كَنندهء در خيبر ، سر نيزهء أو را گرفته ، از دستش در رُبود وآنچنانش بر هوا انداخت كه از نظر ناظرانش غايب ساخت ، ودست مبارك در كمر أو استوار فرمود واز روى قدرت ، قوّت كرده ، از صدر زينش دررُبود ومانند عقابي كه زاغى را دررُبايد ويا شاهينى كه كلاغى را تأديب نمايد ، به تحت تصرّف خود درآورده ، هر دو دستش را چنبر ساخت وبعد از آن كه به آسمانش برآورد ، بر زمينش انداخت وفىالحال ، از مَركب جَسته ، در صدر سينهاش نشست ودست وگردنش را به ضرب دست شجاعت برهم بست وچون بُرقع از رويش دور كرد ، جوانى ديد نورسيده وخط برگِرد عذارش نودميده .
رعد را نيز كه ديده بر جمال آن حضرت افتاد ، خونابهء حسرت از جويبار ديده گشاد وگفت : اى دلاور ! به خاطر مياور كه من از بيم جان وانديشهء قتل ، آب از ديده مىبارم ؛ بلكه جهت آن است كه در ديار خود به عشق نگارى گرفتارم ، اين چنين مضطرب وبىقرارم واز براي خاطر جانان ، قطع نظر از جان كرده ، اين همه راه قطع نمودهام ودر راه محبّت أو اين درهاى محنت وبلا بر خود گشوده :
به درد دل گرفتارم ، عجب درد دلى دارم * چهگويمقصّهء خودراكه حالمشكلىدارم
اگر شمّهاى از درد دل اندوهگين خود بهكوه خارا فرو خوانم ، با وجود سنگيندلى ، آب از چشمهء چشم بگشايد واگر ذرّهاى از محنت خاطر غمگين خود ، خاطر نشان زمين نمايم ، با اين همه گرانجانى بهلرزه درآيد . اگر موجب غبارِ خاطر نباشد ، پرده از روى راز جانگداز بردارم واندكى از قصّهء پُر غصّهء خود بر زبان آرم .
آن شهريار على الاطلاق وآن مجمع مكارم اخلاق فرمود كه : « شرح أحوال خود ، پوشيده مدار ورازي كه در خاطر داشته باشى ، بىحجاب ، پرده از روى آن بردار وخاطر ، جمع دار كه همّت به حصول مقصود تو خواهم گماشت ودر انجام مرام تو