تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميراث حديث شيعه — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
خود را معاف نخواهم داشت » . چون أمير عاجزنواز اين نوازش فرمود ، رعد تسلّى شده ، شروع در شرح راز نمود وگفت : « خسرو ، پادشاه شارقيه كه عمّ من است ، حِصّه‌اى از ولايت يمن به من داده بود ومرا به حكومت آن ولايت فرستاده . چون ايّام دورى ومفارقت ضروري متمادى گشت ، آرزوى ملاقاة خويشان وحصول مواصلت ايشان در خاطر من گذشت . تهيهء أسباب راه نموده ، متوجّه درگاه گرديدم وبعد از قطع مسافت به در آن شهر وحصار رسيدم . اتفاقاً خسرو در آن هفته به عزيمت شكار بيرون رفته بود وهنوز مراجعت ننموده ، چون به نزديك قلعه رسيدم ، ديدم كه جماعتى از پياده وسوار از درِ حصار بيرون آمدند وبعد از ايشان ، غلامان زرّين‌كمرِ سيم‌اندام وكنيزان سَمَن سيماى دل‌آرام . ( نظم ) :
غلامان به طوق وتاج زرّين * چو رَسته نخل زر از خانهء زين كنيزان دل‌آشوب دل‌آرا * صنوبر قامتان ماه پيما
واز عقب ايشان ، دختران ملايك‌منظرِ خورشيدپيكر ، همه با پيراهن‌هاى ياقوت وگوهر ومستغرق در بحر زر وزيور . ( شعر ) :
از ايشان هر يكى ماه منيرى * به خوبى ولطافت ، بىنظيرى
ودخترى در ميان ايشان [ بود ] . به نظر اين خاطر پريشان درآمد كه خورشيد عالمگير از شعشعهء جمال بىنظيرش در پسِ پردهء حجاب مىنشست وماه منير از انفعال رخسار دلپذيرش در زير سحاب ، متوارى مىگشت . ( نظم ) :
ز جوى شهريارىآب خورده * ز سرو جويبارى آب برده ز بستانِ ارَم رويش نمونه * در أو گل‌ها شكفته ، گونه گونه
وآن جمع ، پروانه‌وار كه به‌گرد شمع برآيند ، آن گوهر يك‌دانه را در ميانه داشتند ، وچه جاى باد صبا وشمال ، كه خيال هيچ پريشانْ حال را نيز پيرامُن سرادقات جاه وجلال أو نمىگذاشتند :
ميراث حديث شيعه — صفحة 287 | مهدى مهريزى / على صدرائى خوئى