قنبر سمعاً وطاعتاً گويان پيش دويد ودُلدل پيش آن شهسوار ميدان لافتى كشيد .
حضرت أمير المؤمنين ، قد برافراخت وبعد از آن كه ذو الفقار حمايل ساخت ، پاى دولت به ركاب سعادت نهاده ، بر بالاى مَركب قرار گرفت ومانند رعد وبرق ، سر راه بر صاحب غبار گرفت ، باد بر مقدمهء آن گَرد وزيده ، از گريبان تا دامن چاك نمود واز ميان آن ، سواري ظاهر شد كه در آهن وفولاد ، مستغرق بود ، نيزهء خطّى به روى هوا برافراشته وبُرقعى از روى خود فرو گذاشته ، قد بر مثالِ درخت چنارى برافراخته وپشت مَركب كوهپيكرى را قرارگاه ساخته :
چو كوهى به بالاى كوهى سوار * مگر بود از عاديان يادگار !
از دور كه آن حضرت را ديد ، عنان توجّه به آنجانب بگردانيد وچون نزديك رسيد ، حضرت أمير از أو پرسيد كه : « اى پهلوان ! چه كسى وچه نام دارى ؟ وبه اين تعجيل ، عزيمت كدام محل ومقام دارى ؟ » .
گفت : من يكى از نامداران روزگارم ودر ميان مبارزان ، « رعدِ جنگى » نام دارم . در جانب مغرب ، شهري است كه شارقيه « 1 » اش نام است وپادشاه ذوجاهى ، خسرو نام ، صاحب آن محل ومقام است وشنيده است كه در شهر مدينه ، شخصي به امر رسالت ، مأمور است واو را ابن عم ودامادى هست به شجاعت ودلاورى مشهور . روز هَيجا با تيغ دو سر ، كارزار مىكند واز خون مردان ودليران روزگار ، زمين را لاله زار . أو را علي بن أبو طالب مىخوانند واز زِبَردستان روزگارش مىدانند ، وبنا بر عداوتى كه در خاطر آن كينه گزار گذشته ، طلبكار سرِ آن نامدار گشته ومرا كه در آن ديار با هزار سوار برابر مىگيرند ، به اين حدود فرستاده كه مدّعاى أو را حاصل سازم ويا جهت حصول آن مدّعا ، سرِ خود را دربازم . اگر از شهر مدينه وآن شخص خبري دارى ، حقّى به گردن من انداز وبه اخبار آن مرا ممنون منّت ساز .
هامش
( 1 ) . احتمالًا همان است كه امروز « شارجه » مىنامند واز جملهء امارات خليج است .