منش حب النيل منش بشورانذ كرب ارذ .
الابنيه ( بهم 113 ، زل 94 )
به فتح اول و كسر ثانى . . . بمعنى خوى و طبيعت باشد چه منشى بمعنى طبيعى است ( برهان ) . طبيعت و خوى كه از آن به حال و احوال تعبير آوردهاند ( بهمنيار ، 113 ) . درباره معانى ديگر منش و اشتقاق آن ر ك : برهان ، حواشى استاد معين .
منش گردا
اشنه . . . و هر آماس سخت كى اندر رحم باشذ بنشانذ و منش كردا نيز .
الابنيه ( بهم 23 ، زل 21 )
( منش بر وزن روش و گردا بر وزن فردا ) برهمزدگى طبيعت و غثيان را گويند كه كه قى و شكوفه باشد ( برهان ) دربارهء جزء اول كلمه ( منش ) ر ك : همين ماده و و جزء دوم ( گردا ) از مصدر گشتن و گرديدن بمعنى تغيير كردن و دگرگون شدن است .
منعقف
بيه خاييده جون بر ناخنى نهى كى منعقف شذه بوذ . . . راست و نيكو باز كنذش .
الابنيه ( بهم 290 ، زل 224 )
( بر وزن منصرف ) از ريشهء عقف بمعنى كج خميده اطراف ( منتهى الارب ) الاعقف :
الاعوج . . . و المحنى ( اقرب الموارد ) .
بر وزن منصرف خميده سر و پيچيده سر ( بهمنيار ، 290 ) .
منفخه
نوشادر كرمست و خشك اندر درجهء سيم لطيفست لهات را جون فروذ امذ باشذ باز جاى برذ جون بمنفخه اندر دمند .
الابنيه ( بهم 335 ، زل 263 )
به كسر ميم بر وزن مكنسه بمعنى دم است كه زرگران و آهنگران با آن در آتش دمند تا تيزتر شود و در اينجا مراد چيزى است كه به وسيله آن بتوان دوا را در حلق دميد اگرچه نى يا قلم باشد ( بهمنيار ، 335 ) . در منتهى الارب و اقرب الموارد منفاخ و در فرهنگ نفيسى منفخ بمعنى دمهء آهنگران آمده است .
منفسخ
باقلى . . . و بر عصبهايى نهند كى منفسخ شذه باشذ .
الابنيه ( بهم 40 ، زل 33 )
( بر وزن منقطع ) از ريشهء فسخ به معنى تباه شدن و از جاى در رفتن و بيرون شدن دست و مفصل و مانند اينها ( منتهى - الارب ، اقرب الموارد ) . مرحوم بهمنيار در حاشيه مىنويسد : لهيده و متلاشى شده ( بهمنيار ، 40 ) . و اين تعريف درست نمىنمايد . ظاهرا مقصود هروى از عصب منفسخ عصب جابجا شده يا به اصطلاح