( فرهنگ نفيسى ) . و در اصطلاح طبى و داروسازى قديم يعنى داروى غسل داده شده . صاحب مخزن مىنويسد : « و اما آنچه را بايد تغسيل نمود . . . بدانكه فايدهء غسل يا تبريد و يا تنظيف از اشياء غريبه . . . يا تعديل و يا رفع حرارت ناريهء مكتسبه از احراق آن است هريك به انفراد و يا مجموع مانند اكثر ادويهء حجريه از يواقيت . . . و بسد و لاجورد . . .
و امثال اينها و موم و زفت و صبر . . . و امثال اينها » . پس از آن به بيان طريق تغسيل مىپردازد ( مخزن ، مقدمه كتاب ، ص 22 ) .
مغص
بلسان كرم و خشكست اندر درجهء دوم صرع و كيژه را سوذ كنذ مغص و نفخ را ببرذ .
الابنيه ( بهم 61 ، زل 51 )
( بر وزن نقص ) . مغص بيمارى بود كه شكم درد كند بجاى ناف و زير ناف . . .
مغص يا از بادى غليظ بود كه مر رودكانيها را بتنجاند و معده را يا از خلطى لداغ بود كه بشكنجد معده را و رودكانيها را و بود كه بلغم لزج بود ( هدايه ، المعض ، ص 403 ) . پيچش و وجع امعا است به سبب احتباس ريح يا فضول يابس خشك و يا تناول اطعمهء حاده . . . و بعضى گفتهاند وجع معاست مطلقا ( مخزن ، در بيان حدود امراض ، ص 54 ) .
مفرد
ادهان . . . بدان كى روغنها بسيارست مفرد و مركب .
الابنيه ( بهم 138 ، زل 114 )
بدانكه دوا يا مفرد است يا مركب و مفرد البته از مواليد ثلثه است كه نبات و حيوان و جماد باشند و مركب مؤلف از اينها ( مخزن ، مقدمه ، ص 3 ) . جمع مفرد مفردات است و مفردات طب بنا به - تعريف مرحوم ناظم الاطباء عبارت است از « داروهاى ساده و بىآميغ » ( فرهنگ نفيسى ) .
مفرطح
شهبلوط . . . تمام كرد نبود بل كى مفر - طح بوذ .
الابنيه ( بهم 43 ، زل 35 )
بر وزن مبرهن بمعنى پهن و عريض و گرد مفرطح آن است كه دو طرفش فرورفته باشد ( بهمنيار ، 43 ) . فرطحة ، پهنا گردا - نيدن چيزى را . راس مفرطح . . . سر پهناور ( منتهى الارب ) .
مقشر
زرين درخت . . . بدل بركش . . . يك وزن تخم قثا مقشر و يك وزنش تخم ترنج مقشر .
الابنيه ( بهم 177 ، زل 142 )
( بر وزن مربّع و مكمّل ) پوستكنده شده و قشر برآورده شده ( فرهنگ نفيسى ) .
تقشير باز كردن پوست درخت و جز آن را ( منتهى الارب ) .