پوست روى ( چهره و بشره ) است . در جاى ديگر صاحب الابنيه تركيب صفايح دار را به كار برده است ( ر ك : همين ماده ) .
صداع
سير . . . و كسى نيز كى اندر سر هوس دارذ و سرش صداع زود بذيرذ نبايذ كى خورذ .
الابنيه ( بهم 86 ، زل 72 )
( بر وزن زكام ) دردسر و آن مأخوذ از صدع است كه شكافتن باشد ( غياث - اللغات ، دهخدا ) . باب صداع ، اكنون ياد كنيم انواع دردسر و علاج ايشان ( هداية المتعلمين 218 ) .
صرع
انفحهء خركوش . . . صرع را منفعت كنذ .
الابنيه ( بهم 10 ، زل 10 )
( بر وزن مرگ ) بيمارى متناوبى كه با اختلاجات و تشنجات همراه است و حس و شناسائى فورا و كاملا در آن مفقود مىگردد ( فرهنگ نفيسى ، دهخدا ) . صرع تشنجى بود به همه تن و صورت اين سدهاى بود ناتمام اندر جوف دماغ به - مبادى اعصاب و سكته سدهاى بود تمام و اندر سكته حس و حركت همه باطل گردد از بهر تمامى سده و اندر صرع بعضى تباه گردد و بعضى به جاى بود از بهر آنكه سدهء تمام نبود ( هداية المتعلمين ص 249 ) .
صره
توذريج . . . اندر صرهى كنند و اندر ميان آرد نهند .
الابنيه ( بهم 80 ، زل 67 )
( به ضم اول و تشديد و فتح دوم ) هميان دراهم و مانند آن ( منتهى الارب ، دهخدا ) ، كيسهء زر و سيم ، جمع صرر ( فرهنگ معين ) .
صفار
حلتيث . . . صفار ارذ .
الابنيه ( بهم 115 ، زل 96 )
( بر وزن زكام ) زردى كه بر لون و پوست برآيد ( اقرب الموارد ، دهخدا ) زردى كه بر بشره افتد و آن مرضى است ، يرقان ( دهخدا ) . مرضى است كه در كبد و شرا - سيف اضلاع كه بدن به سبب آن بسيار زرد مىگردد . . . و گاه اطلاق مىنمايند بر جمع شدن آب در شكم ( مخزن ، در بيان حدود امراض . 48 ) .
صفايحدار
مرداسنج . . . و بهترش سباهانى بوذ سرخفام و صفايحدار .
الابنيه ( بهم 322 ، زل 253 )
به معنى داراى صفايح جمع صفيحه ( ر ك :
صحيفه ) . صفايحدار را مرحوم بهمنيار به ورقهورقه معنى كرده است ( بهمنيار ، 322 ) .
ضماد
باقلى . . . و ضمادى نيكست اماس . . .