اوست كه آش سركه باشد ( برهان ، دهخدا ) .
چرا بگذاشتى جام مى و شير * نهادى پيش خود جام سك و سير
( ويسى ظ : ويس ورامين ، دهخدا ) . هروى اين واژه را نيز در تركيباتى مانند سك انگبين ( بجاى سركنگبين ، زل 17 ) سك انگبين انگبين ( زل 37 ) سك انگبين سفر جل ( زل 13 ) به كار برده است .
سلطان خون
حجر الرحا اماسها بنشانذ و سلطان خون را ببراند .
الابنيه ( بهم 119 ، زل 98 )
( سلطان بر وزن قربان ) سلطان خون يا سلطان الدم ، جوشش و هيجان خون ( منتهى الارب ، آنندراج ، دهخدا ) . سلطان الدّم ، جوشش و هيجان خون ( فرهنگ نفاسى ) .
سلع
اشق . . . و غددها و سلع را كى بر تن بديذ ايذ بكشايذ خاصه كى با زفت به كار برند .
الابنيه ( بهم 35 ، زل 29 )
( به كسر اول و فتح دوم ) جمع سلعه زيادت گوشتى است در اندام كه به گره گوشت ماند ( منتهى الارب - آنندراج ، دهخدا ) .
فى السلع ، سلعه آن مر عندهها بوند كه بر سر مردم پديد آيد ز چون گو و بادام يا نيز بزرگ تر و چون بجنبانى بجنبد ( هدايه ، ص 612 )
سوء المزاج
رازيانج . . . سوء المزاج و جكر سرد را و خداوند استسقا را . . . نيك بوذ .
الابنيه ( بهم 165 ، زل 133 )
سوء المزاج ، ناخوشى و بيمارى ( فرهنگ نفيسى ) . ناخوشى دستگاه هاضمه ، بيمارى و ناخوشى ( فرهنگ معين ) غلبهء يكى از چهار كيفيت بر مزاج اصلى ( بهمنيار 165 ) .
سودا
اسطوخوذوس . . . و سودا را اسهال كنذ الابنيه ( بهم 19 ، زل 17 )
سودا يكى از خلطهاى چهارگانه است و خلط را صاصب ذخيره خوارزمشاهى چنين تعريف كند : خلط رطوبتى است اندر تن مردم روان و جايگاه طبيعى مر آن را رگها است و اندامها كه ميان آن تهى باشد چون معده و جگر و سپرز و زهره . و اين خلط از غذا خيزد . .
و خلطها چهارگانه است : خون است و بلغم و صفرا و سودا ( ذخيرهء خوارزمشا - هى ، به كوشش دانشپژوه و افشار ، ص 45 ) . آنگاه مؤلف ذخيره در باب پنجم از گفتار سيم « اندر شناختن حالهاى سودا » چنين گويد : سوداد دو گونه است طبيعى و ناطبيعى اما طبيعى در وى خون است . . . و طبع او طبع زمين است . سرد و خشك است و رنگ او سياه است و مزهء او آميخته است از شيرينى و ترشى . . . و تولد او اندر جگر باشد ( همان كتاب ، ص 51 ) .
سوهمى برزدن
و كر جنان نمايذ كى سو [ كذا با واو ] همى برزند و رك همىبرجهند و خوى همىآيذ