سر و تن بمالى موى بتراشذ هم جون ستره .
الابنيه ( بهم 117 ، زل 97 )
( به ضم اول و دوم ) مخفف استره به ضم همزه و تا تيغ سرتراشى كه به عربى موسى گويند ( بهمنيار ، 117 ) .
سحج
كرنج بشير بخته سحج و ريشهاى روذ كانى را سوذ دارذ .
الابنيه ( بهم 6 ، زل 7 )
( به فتح اوك ) و اما سحج كورا كندن شكم گويند يا از صفرا بود و نشان آن بود كه از اول اسهال صفرا بوده و درد شكم و مغص و شكم بكند و حراطه آيد و درد از بر سوى ناف بود و هربارى بسيار درد بايد خوردن تا شكم بيايد ( هدايه ، 404 ) . نوعى از بيمارى روده ( منتهى - الارب ) . ناظم الاطبا نيز كه خود از اطباى نامدار بوده است بىآنكه به تعريف علمى سحج پردازد و عين قول منتهى - الارب را تكرار كرده و نوشته است :
سحج . . . نوعى از بيمارى روده ( فرهنگ نفيسى ) .
سدد
افسنتين . . . سدد بكشايذ .
الابنيه ( بهم 17 ، زل 15 )
سدد بر وزن غدد جمع سده بر وزن غدّه است به معنى : منعى كه در مجراى غذا واقع شود تا فضول عبور نتواند كرد ( فرهنگ نفيسى ) . و گاه باشد كه علت [ علت بول خون و شكافتن رگى در گرده ] سده باشد ( ذخيره ، دهخدا ) .
سرطان
باذنجان . . . جذام ارذ و سرطان .
الابنيه ( بهم 47 ، زل 39 )
صاحب هداية المتعلمين در بحث از « اصناف اورام مىنويسد : پس اگر بر اين آماسها رگهاى كبود پديد آيذ و اندكى گرمى دارذ اكنون اين سرطان بوذ و به نشوذ » - و پس از چند سطر در ذيل عنوان « فى السرطان » مىگويد « اين سرطان چون به ابتدا بود علاج توان كردن تا نيفزايد و اگر به اندامى بود كه آن اندام را بتوان بريدن ببرد تا برهد و اما اگر تنهء سرطان ببرى يا داغ كنى هرگز به نشود و بيم آن بود كه هلاك شود ( هدايه ، 605 - 606 ) .
سره
اسقنقور . . . كلى وى اندر ميان دم اويست و ما آن كلى را سره خوانيم .
الابنيه ( بهم 12 ، زل 11 )
( به ضم اول و تشديد و فتح دوم ) ناف ، ميانهء وادى و بهترين جاى در وى و ميانهء هر چيزى ( منتهى الارب ، دهخدا ) . مأخوذ از تازى ، ناف ( فرهنگ نفيسى ) .
سعال
مورد . . . و كسى را منفعت دارذ كى هم اسهال باشذش و هم سعال .