سبب به خطاى چاپ زليگمان اشاره نكرده ) اين كلمه را افرازين خوانده و بسيار ساده و رسا تعريف كرده است :
معاء اثنى عشرى كه زبر تمام رودگان واقع شده است ( الابنيه ، چاپ بهمنيار ، ص 72 ) .
ريش
خيرى . . . و كر با موم روغن بياميزند ريشى كى دير سوراخ همىشوذ زوذ سوراخ كنذ .
الابنيه ( بهم 122 ، زل 110 )
ريش علاوه بر زخم و قرحه بمعنى دمل نيز آمده است و در شاهد فوق ريش بمعنى اخير است ( ر ك : دهخدا ) .
ريق
زنجبيل . . . و ريقش را استعمال كنذ اندر لذه بفزايد .
الابنيه ( بهم 171 ، زل 138 )
( بر وزن ريش ) آب دهن ، ج : ارياق ( منتهى الارب ، آنندراج ، اقرب الموارد غياث اللغات ، دهخدا ) . اسم عربى آب دهن ، ج : درياق . و قوت . و بقيه جان و رمق . و اول چيزى كه در صبح شخص مىخورد و مىآشامد ( فرهنگ نفيسى ) .
ريم
حضص . . . باك كنذ . . . كوش را كى از وريم ايذ و داحس را .
( بر وزن ريش ) چركى كه از جراحت مىپالايد و در دنبل فراهم مىآيد ( فرهنگ نفيسى ) . اگر به گوش اندر ريم مانده بود پاك بايد كردن ( هدايه ، 290 ) .
گرد آمدن ريم اندر فضاى سينه را ذات - الصور گويند ( ذخيره ، دهخدا ) .
زبدى
شير . . . و اما زبدى معتدلست اندر حرارت و برودت و منزلتش منزلت زيت خوش تازه است .
الابنيه ( بهم 271 ، زل 214 )
( به ضم زاء و تشديد باء ) منسوب به زبد و زبد يعنى « كفك شير و سرشير » منتهى الارب - تاج العروس ، دهخدا ) .
زبد ، آنچه به وسيلهء جنبانيدن و حركت دادن مشگ و مانند آن از شير گاو و گوسفند گرفته مىشود ( المنجد ، دهخدا ) .
زبد به پارسى مسكه خوانند ( اختيارات بديعى ، دهخدا ) . و زبد به فارسى روغن تازهء بىنمك و مسكه و روغن ( مخزن ، دهخدا ) .
زحير
روغن استخوان شفتالو و زردالو . . .
زحير را نيك بوذ .
الابنيه ( بهم 142 ، زل 117 )
( بر وزن فقير ) و زحير آن بود كه مردم چنان داند كه شكم آمد چون بنشيند به - حاجت و بسيار بزفد و بترنجد چند يك