231 .
خنازير
ترمس . . . و خنازير را بكشايذ .
الابنيه ( بهم 81 ، زل 68 )
بر وزن تدابير جمع خنزير است بمعنى خوك و ازاينرو در الابنيه كرارا بجاى خنازير خوك آمده است . خنازير به پارسى خوكان بود و اين خنازير مردم را به سه جاى برآيد يا بر گردن و سبب وى فضول مغز بود يا به زير بغل دست و سبب وى فضول دل بود يا به خشندگاه و سبب وى فضول جگر ( هدايه ، 607 ) . در عرف طب نام نوعى زخم است كه بيشتر خوكان بدان مبتلا شوند و بدين سبب آن را در عربى خنازير و در فارسى خوك گفتهاند ( بهمنيار ، 81 ) .
خناق
جوز . . . عصارتش خناق و ذبحه را سوذ دارذ .
الابنيه ( بهم 92 ، زل 77 )
( بر وزن زكام ) بنا به تعريف صاحب هداية المتعلمين : اين بيمارى آماس بود به عضلات حلق اندر . . . صعب بود به - علاج و زود گلو بگيرد و دم زدن ببرذ و طعام فرونرود و بود كه اين آماس از خون بود ( هدايه ، 307 ) . مأخوذ از تازى بيمارى عدم نفوذ نفس به سوى شش و به فارسى خناك و بادزهره و زهر باد نيز گويند ( نفيسى ) . معرب خناك ، ديفترى ( معين ) . جمع خناق خوانيق است و هروى اين كلمه را در ذيل حند - قوق به كار برده است : حندقوق . . . خاصيتش آن است كه درد گلو و خوانيق آرد ( بهم 107 ) .
خوانيق
( ر ك : خناق )
خورد فربه آب . . . دو سه بار براوق فروكذارذ و اندر سفال نو كنذ و از آنجا بخورذ و با آن خورد فربه خورذ .
الابنيه ( بهم 312 ، زل 245 )
مرحوم بهمنيار مىنويسد : خورد بمعنى خوراك و غذا و مقصود از خورد فربه معلوم نشد و شايد در عبارت تحريفى باشد ( بهمنيار ، 312 ) . بنده تصور مىكنم عبارت در اصل چيزى نظير اين بوده است « خوردى ، خروس فربه » يا « خور - دى جوژهء فربه » و مانند اينها . بعبارت ديگر به گمان من حرف يا از آخر خوردى و نيز كلمهء ديگرى نظير خروس يا جوجه يا ماكيان پس از خوردى از قلم كاتب افتاده است . هروى در جاى ديگر كلمهء « خوردى » را به كار برده است :
قرطم . . . او را اندر خوردى خروس كهن كنند و بخورند ( بهم 250 ) . خوردى را ناظم الاطباء چنين تعريف مىكند :
غذاهاى آبدار و شوربا و خوردنى و هر چيز قابل خوردن ( فرهنگ نفيسى ) . و گر ضعيف شود جوژهء بريان خورد . . . و ثريد