310 ) . در لهجهء مردم كرمانشاه نيرخره با تشديد راء است . و اما لژن كه در لغت فرس اسدى نيز ضبط شده است همان است كه امروز لجن گوئيم . در لغتنامهء دهخدا « خره » چنين تعريف شده است : گل سياه كه تك حوض و جوى و آبهاى خفته پديد آيد . . . گل سياه و تيرهء ته حوض و جوى آب . . . خره ، خر ( سرورى ) . غليژن ، لجم ( برهان ) .
خشكاندام
خمر . . . خشكاندام را فربه كنذ .
الابنيه ( بهم 123 ، زل 101 )
آنكه گوشت و رطوبت در تن او نمانده است ، نزار ، پوست بر استخوان ترنجيده ، پوست با استخوان چسبيده : كشتىگيران به كار دارند ( سندروس را ) تا عصبهاى ايشان قوى شود و خشكاندام و سبك شوند ( ذخيره ، دهخدا ) .
خشكانگبين
عسل . . . خشكانكبين حرارت بيش دارذ .
الابنيه ( بهم 227 ، زل 176 )
شهد و عسلى را گويند كه در خانهء زنبور خشك شده باشد و آن را عسل خشك خوانند طبيعت آن گرمتر از عسل متعارف است ( برهان - آنندراج ، دهخدا ) .
خفقان
ريوند . . . خفقان دل بنشانذ .
الابنيه ( بهم 165 ، زل 135 )
( به فتح اول و دوم ) تپش دل ( منتهى - الارب ) . اختلاجى است كه عارض قلب گردد جهت دفع موذى كه بدان ايذا رساند ( مخزن ، در بيان حدود و اسامى امراض ) .
خفهيى
نيك باشذ . . . خون را كى از بربر افتذ و شوصه را . . . و خفهى را كى از كرمى و خشكى باشذ .
الابنيه ( بهم 295 ، زل 229 )
خفهيى خفگى است و خفگى : حالت فشردگى گلو و حبسى و تنگى نفس ( فرهنگ معين ) . حالت فشردگى گلو و حبس نفس ، اضطراب ، آزردگى خاطر ، كمى و فشردگى هوا ( برهان ، حاشيه معين ) .
خلط مر
افسنتين . . . و هر خلط مرى كى اندر معده و روذ كانيها بوذ به اسهال برانذ .
الابنيه ( بهم 17 ، زل 15 )
مر به ضم اول و تشديد دوم به معنى تلخ و خلط به كسر اول است و خلط را صاحب هداية المتعلمين چنين تعريف مىكند :
عناصر و اسطقسات و اركان اين هر سه لفظ را معنى يك چيز بود . . . عناصر سه - گونه بود يكى عناصر عام كه همه اجسام طبيعى را مادت از ايشان است چون