فرماندهان سپاه و صاحبان منصب و مقام اطلاق مىشود ( دهخدا ) . بو نصر گفت زندگانى خداوند دراز باد ( بيهقى ، دهخدا ) . . . يكى از وزرا روى شفاعت بر زمين نهاد و گفت جهان به كام خداوند باد ( گلستان ، دهخدا ) .
تركيب كلمهء خداوند با نام يكى از بيماريها بمعنى صاحب آن بيمارى غالبا در نثر به اصطلاح سبك سامانى و از جمله الابنيه به چشم مىخورد مانند خداوند استسقا در اين عبارت : اشق . . .
خداوند استسقا را منفعت كند ( بهم 35 ، زل 29 ) . و ديگر تركيبات مانند « خدا - وند سرسام » ( زل 119 ) ، خداوند سكته ( زل ، 209 ) خداوند فالج و لقوه ( زل ، 29 ) خداوند نقرس ( زل 62 ) . اين تركيب در مورد عوارض و حالات مزاجى و نفسانى نيز به كار رفته است : خداوند رطوبت ( زل 117 ) خداوند ناز و آسانى : مازريون . . . كسى را كه قوهء ضعيف بود يا خداوند ناز و اسانى بوذ او را نشايذ خورد ( زل 256 ) . مثال از هداية المتعلمين : شير بز . . . نيك شايسته بود مرلاغران را و قوى گردند از او و علاج بود مر خداوندان سل و دق را ( ص 164 ) . مثال از ذخيرهء خوارزمشاهى :
بسيار خداوند لقوه را ديدم كه مفلوج شد ( ذخيره ، دهخدا ) .
خدر
عاقرقرحا . . . كسى را كى اندامى خدر كرفته دارذ يا سست شده باشد سوذ - دارذ .
الابنيه ( بهم 233 ، زل 179 )
( بر وزن قمر ) سست گرديدن عضو به - خواب رفتن آن ، يقال خدر العضو خدرا ( منتهى الارب ، دهخدا ) . بر وزن نظر سستى و خوابيدگى عضو است در نتيجه نقصان حس لمس بطورى كه چنان احساس كنند كه سوزن در آن عضو فرومىبرند يا مورچه بر آن راه مىرود . خدر اگر ضعيف باشد توأم با رعشه و اگر قوى باشد توأم با استرخامست ( بهمنيار ، الابنيه ، 233 ) .
خره
و اما اب عفن جون اب بيشه بوذ يا آب ايستاذه يا ابى كى خرهء سياه لژن ايستاذه بوذ .
الابنيه ( بهم 311 ، زل 244 )
خره در لغت به فتح خا و كسر راء و غالبا به تخفيف آن ضبط شده است به - معنى « گل و لاى چسبيده به حوض و جوى » ( برهان ، دهخدا ) . اما در نسخهء « نس » به تشديد راء ديده مىشود و ازاينرو زليگمان و بهمنيار نيز آن را به - تشديد راء ضبط كردهاند . استاد بهمنيار در حاشيه در توضيح لغت خره مىنويسد :
به فتح خاء و تشديد يا تخفيف راء گل تيرهء چسبنده كه در ته آب باشد ( بهمنيار ،