اوماج و حسو با جگرهاى ريش * پياده روان كرده از پيشپيش
( دهخدا ) . حسوها از آرد باقلى و كرسنه و آرد نخود و خندروس سازند و با انگبين دهند ( ذخيره ، دهخدا ) . و آن در عربى غذاى رقيقى است كه جرعهجرعه خورند چون فرنى و اماج را كه از آرد و آب ساخته مىشود نيز حسو گويند ( بهمنيار ، 40 ) .
حصر
كاورس . . . حسر و عسر البول بديذ ارذ .
الابنيه ( بهم 90 ، زل 76 )
( بر وزن غسل يا شتر ) حصر يا حصر - البول را صاحب هدايه چنين تعريف مىكند : فى حصر البول اما كميز گرفتن . .
نشان وى آن بود كه مثانه تهى بود و فارغ از بول و گرانى بود اندر پشت . . . و اگر سنگ بود اندر مثانه ، مثانه تيز پر بود و اگر سنگ اندر گرده بود مثانه تهى بود ( هدايه ، 494 ) .
حصف
ترمس . . . برش را ببرذ . . . و اثر ضرب و سعفه را كى اندر سر بوذ و حصف و جرب را نيز .
الابنيه ( بهم 81 ، زل 68 )
( بر وزن حسن ) گر خشك ، جرب يابس ، خشك ريزه ( ذخيره ، دهخدا ) . بثورى باشد بر تن كه از بسيارى عرق پيدا شود ( دهخدا ) . دانههاى كوچكى است نوك تيز ، مانند زيره كه در ظاهر پوست بنحو پراكنده توليد شود . . . به غايت خرد و سرخ و سوزاننده اندر تابستان پديد آيد خاصه وقتى كه مردم عرق كنند ( كشاف اصطلاحات الفنون ، دهخدا ) .
حمره
برزقطونا . . نمله را منفعت كنذ و حمره را نيز .
الابنيه ( بهم 51 ، زل 42 )
( بر وزن خمره ) آماسى است از جنس طاعون و به فارسى سرخ باد گويند و آن ورم حاد صفراوى محض است ( منتهى - الارب ، اقرب الموارد ، دهخدا ) .
خازك سبز
كافور سردست . . . اكر از وى جزوى بساى و با شيرهء خازك سبز كى خرماى خشك خوانندش و با باذروج ببينى باز افكنى رعاف بازكيرذ .
الابنيه ( بهم 272 ، زل 208 )
مرحوم بهمنيار اين لغت را خارك با راى مهمله ضبط كرده و دربارهء آن چنين نوشته است : به فتح راء مهمله و مخفف آن كه خرك بر وزن فلك باشد اشهر است و در نص خازك نوشته شده است ( بهمنيار ، 272 ) . مقصود او از « نص » عكس نسخهء خطى به خط اسدى است كه من رمز « نس » را براى آن اختيار كرده - ام . اما گذشته از اين نسخه در نسخه