مازريون . . . اندر سركهى ثقيف اغارند .
الابنيه ( بهم 324 ، زل 255 )
به كسر اول و تشديد دوم سخت ترش و تيز خل ثقيف ، سركهء سخت ترش ( دهخدا ) . بسيار ترش ( بهمنيار ، 324 ) .
جاموس
بول جاموس جون با مر سوذه در كوش افكنند درد بنشانذ .
الابنيه ( بهم 297 ، زل 231 )
( بر وزن قاموس ) معرب لغت فارسى گاوميش است . جمع آن جواميش ( دهخدا ) .
جامهء سخت
آب باران . . . و بكفتم كى بهترين آبى آب اسمانست و اب اسمان نيز ان به كى بر اوق فروهلند بجامهء سخت و كاسهى خضرا .
الابنيه ( بهم 308 ، زل 240 )
جامهء پارچهء بافته نادوخته را گويند ( برهان ، دهخدا ) و سخت در اينجا به معنى ضخيم و محكم است . مرحوم بهمنيار جامهء سخت را در اين عبارت خوب معنى كرده است : پارچهاى صفيق و تنك چشم و محكم ( بهمنيار ، ص 208 ) .
جذام
باذنجان . . . جذام ارذ و سرطان .
الابنيه ( بهم 46 ، زل 39 )
( بر وزن زكام ) خوره ( نصاب الصبيان - نفيسى ، دهخدا ) . و نشان جذام آن بود كه بانگ گرفته گردد و موى ابرو فروريزد . .
( هدايه ، فى الجذام 583 ) .
جراره
يكى ازين جمله زهر جانورانست كى بدندان بكيرند جون دد و دام و مارو مانند اين . و جون انك نيش زنند جون جراره و كزدم و زنبور .
الابنيه ( بهم 69 ، زل 57 )
برورن مكاره ، نوعى از عقرب بزرگ كشنده مهلك باشد ، و آن در اهواز كه شهرى است از ولايت خوزستان بسيار است ( برهان ) . نوعى از كژدم كوچك خبيث كه زرد باشد و دمكشان رود ( منتهى - الارب - نفيسى ، دهخدا ) ، عقرب جراره نوعى از خبيثترين عقربها كه گاه رفتن دم به زمين مىكشد ( دهخدا ) .
جرب
ترس . . . برص را ببرذ . . . و اثر ضرب و سعفه را كى اندر سر بوذ و حصف و جرب را نيز .
الابنيه ( بهم 81 ، زل 68 )
( بر وزن حلب ) به فارسى گرى به كاف عجمى و خارش نامند ( مخزن ، فصل حدود امراض ) . فى الحكه و الجرب ، اين خارش و گردوگونه بود يكى تر و ديگر خشك ( هدايه ، 595 ) .