در تازى ابرحس گويند نام بيمارى است كه تن از نشانهاى سياه و سپيد دو رنگ گردد ( استاد پورداود ، فرهنگ ايران باستان ، ص 113 ) . اين لغت به صورت پيست و پيسى نيز آمده است از جمله در هداية المتعلمين فصل « فى البرص » كه همهجا بهجاى پيسى پيست به كار رفته است ( همان كتاب ، ص 593 ) .
تاب
از اذرخت - آزادرخت . . . و فولس جنين كويذكى دانهء وى بتاب مانذ و مردم اكر از ان بخورذ بيم مرك باشذ .
الابنيه ( بهم 32 ، زل 27 )
اين لغت را در هيچيك از مآخذى كه بدانها دسترس داشتم نيافتم . مرحوم بهمنيار در حاشيه چنين مىنويسد : مفهوم كلمه تاب معلوم نشد و محتمل است لغتى محلى باشد و احتمالى بعيد مىرود كه مقصودش آن باشد كه همچنانكه در تاب نشستن و تاب خوردن سبب غثيان و قى و تنگى نفس و دوار مىشود دانهء آزادرخت نيز سبب اين احوال و منتهى به موت و زوال مىشود ( الابنيه ، بهمنيار 32 ) .
تارى
باذروج . . . جشم تارى كنذ و منى بخوشانذ .
الابنيه ( بهم 491 ، زل 41 )
مخفف تاريك ( غياث ، دهخدا ) . تاريك ( برهان - جهانگيرى ، دهخدا ) . ابرى پديدنى و كسوفى نى ، بگرفت ماه و گشت جهان تارى ( رودكى ، دهخدا ) .
تيرگى و ضعف چشم :
اين دشتها بريدم وين كوهها پياده * - دو پاى با جراحت دو ديده گشته تارى
( منوچهرى ، دهخدا ) .
در لغتنامه پس از ذكر اين بيت شاهدى كه را در بالا از الابنيه نقل كردهام آورده است ( بادروج الى آخر ) .
تاسه
افتيمون . . . و هرك صفراى بوذ او را نسازد . او را از كار ببرذ و تاسه آرذش .
الابنيه ( بهم 18 ، زل 16 )
بر وزن كاسه اندوه و ملالت ( جهانگيرى - برهان - غياث ، دهخدا ) . گورانى « تاسه » انتظار آميخته با بىقرارى ( حاشيه برهان ، دهخدا ) . علامت وى آنست كه تاسه و غمى اندر آن كس پديد آيد ( ذخيره ، دهخدا ) . تلواسه و اضطراب و بيقرارى ( بهمنيار ، 18 ) .
تب
اسارون . . . تبهايى را كى از صفرا و بلغم باشذ منفعت كنذ .
الابنيه ( بهم 21 ، زل 19 )
تب به پارسى مشتق بود از تاب و تفسيدن و چون تن چندان گرم گردد كز كارهاى طبيعى بماند اين را تب گويند و سبب