ديگر سپيد و سپيد بتر بوذ و . . . چند بار گفتم كه خون چون بلغمانى بود يا سودائى و بر پوست افتد و التزاق يابد و تشابه نيابد بهق سياه و سپيد و پيس گردد ( هدايه ، فى البهق ، 591 ) . ناظم - الاطباء در ذيل بهك چنين مىنويسد :
« پيسى ظاهر پوست ادمى كه درد ( ؟ ) نيز گويند » . و در ذيل بهق چنين گويد :
« مأخوذ از بهك فارسى ، پيسى ظاهر پوست ، بر خلاف برص » . مرحوم بهمنيار در حاشيه مىنويسد : بر وزن فلك لكه صورت است كه ماهگير ككمك گويند و معربش بهق است ( بهمنيار ، 30 ) .
بهق خالها و نقطههاى سياه و سفيد روى بدن ، لك و پيس ، ككمك ، بهك ( فرهنگ معين ) .
بهق
( ر ك : بهك )
بيمارى باريك كافور . . . و جون اندر قرصها به كار برند تبهاى كرم را سوذ كنذ خاصه بيمارى باريك را .
الابنيه ( بهم 273 ، زل 208 )
دق ( منتهى الارب - ربنجنى ، دهخدا ) .
صاحب هداية المتعلمين و مؤلف اغراض الطبيّه به تفصيل در باب بيمارى دق سخن گفتهاند بىآنكه نام فارسى آن ( بيمارى باريك ) را متذكر شوند ولى البته به باريك شدن بيمار اشاره مىكنند .
ناظم الاطباء ذيل « بيمار باريك » در فرهنگ نفيسى مىنويسد : « صفت پارسى ، مسلول و مدقوق » . و اما تعريف تب دق چنان كه در هدايه آمده است : تب دق را صفت كنم نام دق مشترك است به دو معنى . . .
و هر دو گونه باريك شدن بود . . . و سبب باريك شدن اندر او تب بود و ديگر نوع را باريك شدن از قبل تحليل بسيار بود تا حرارت غريزى منطفى شود . . .
و انواع اين تب سه گونه بود ( هدايه ، فى حمى الدق ، 657 - 659 ) . نيز ر ك :
اغراض ، ص 531 .
پادشا
مرا خرد تكليف كرد كى دليل سعاده روزكار من بوذ و باذشا عالم بوذ كه بنام اين ملك . . . اين كتاب تصنيف كنيم .
الابنيه ( بهم 2 ، زل 4 )
اين كلمه در نسخه خطى و در چاپ زليگمان به همين صورت « پادشا » آمده است ولى در چاپ بهمنيار به صورت پادشاه نوشته - اند ( ص 2 ) . پادشا به سكون و كسر دال مخفف و به معنى پادشاه است و گذشته از نظم در نثر قديم نيز كرارا ديده مىشود از جمله در تاريخ بيهقى ، « پادشا در دل خلق و پارسا در دل خويش » ( نقل از لغتنامه ) و حدود العالم « و پادشاه هم از ايشانست » ( منقول از همان كتاب ) .