انكيزذ .
الابنيه ( بهم 77 ، زل 65 )
مولّد الرياح مقابل بادشكن و بادكش به معنى كاسر الرياح ، هر چيز كه در معده توليد نفخ كند : پياز گرم و ترب بادانگيز بود ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، دهخدا ) .
باطل كردن
اسقنقور . . . و بسيار چيزهاست كى ضد اوست خاصه تخم كرفس هندوى يا تخم كاهوى بستانى كى اين هر دو فعل وى را باطل بكنند .
الابنيه ( بهم 12 ، زل 11 )
از ميان بردن ، مضمحل كردن ، محو كردن ، تباه كردن - اندر داروهاى كه موى را باطل كند ( ذخيره ، دهخدا ) .
بثر
قرطم . . . قلاع و بثر را سوذ كنذ .
الابنيه ( بهم 250 ، زل 190 )
( بر وزن عصر ) آبلهريزه كه بر اندام برآيد ( آنندراج - منتهى الارب ، دهخدا ) جوش ، هرچه برجهد از اندام مردم چون خردك و غير آن ( مهذب الاسماء ، دهخدا ) . خراج خرد ، بثره يكى آن ، ج ، بثور ( اقرب الموارد ، دهخدا ) . ششم از بثرها كه بر وى ( زبان ) برآيد ( ذخيره ، دهخدا ) .
برش
ارز . . . جون كرنج خرد بسايند و با اب خربزه بخوسانند و در روى مالند كلف و برش ببرذ .
الابنيه ( بهم 6 ، زل 7 )
به فتح با و راى مهمله و شين معجمه نقطه - هاى ريزهء سياه است به قدر دانهء كنجد كه بر صورت به هم مىرسد گاه مايل به - سرخى نيز مىباشد و به فارسى كنجدك نامند ( مخزن ، در بيان اسماء و حدود امراض ) .
برص
( ر ك : پيسى )
بلخيه علق زر و باشذ و او را جون فرا اندامى هلى كى خون اندر او بفساد اندر بوذ يا بر جاى سعفه يا بلخيه يا توثه يا شيرينه از انجا خون بكشذ .
الابنيه ( بهم 236 ، زل 180 )
قروح البلخيه قروحى است كه به آن بثور و خشك ريشها باشد و خوناب از آن جارى گردد و از جنس سعفه است و بلخى از آن جهت نامند كه در بلخ بسيار مىشود ( مخزن الادويه در بيان اسامى و حدود امراض ، 52 ) .
بناور
اسطوخوذوس . . . و بناورها را بپزانذ .
الابنيه ( بهم 19 ، زل 17 )
بر وزن سراسر دنبل بزرگ را گويند و به عربى حبن خوانند به كسر حاى بىنقطه و به ضم اول هم آمده است ( برهان ) .