مرحوم بهمنيار نفس را نفس بر وزن قبض خوانده و در نتيجه انتصاب نفس را به « راست شدن نفس » معنى كرده است درست نيست ( ر ك : بهمنيار 13 ) .
انتفاخ
جشميزج . . . اندر علتهاى جشم به كار ايذ ان كى از علتهاى سرد غليظ خيزد و از انتفاخ .
الابنيه ( بهم 100 ، زل 83 )
پرشدگى از نفخ و باد ( فرهنگ نفيسى ) ، آماسيدن ، بردميده شدن ، انتفاخ پلك به معنى بردميده شدن پلك ( ذخيره ، دهخدا ) .
اندام شكستن
باقلى . . . و اندام شكستن برافكند .
الابنيه ( بهم 40 ، زل 33 )
اين اصطلاح در فرهنگها و ديگر مآخذ موجود نيامده است الا در هداية المتعلمين كه در چندين مورد به تركيب « شكستن اندام » برمىخوريم به معنى يكى از چهار زمان بيمارى : و همهء روزگار بيمارى را هم چهار زمان بود : يكى زمان ابتداى بيمارى و اين آن زمان بود كه بيمار شكستن اندام بيند به خويشتن و ناخوشى بيند تا آن زمان كه علامات نضج پديد آيد به بول يا به نفث . و ديگر زمان صعود بيمارى بود و اين آن زمان بود كه نوبتها صعبتر و سختتر و درازتر آيد تا آن - وقت كه بيش نيفزايد . و گر بيمارى را نوبه نبود اعراض آن بيمارى صعبتر گردد و قوىتر تا آن وقت كه بيش نفزايد و اين وقت را صعود خوانند . باز منتهاى بيمارى آن زمان و آن روزگار بود كه بيش نوبتها سختتر و صعبتر و درازتر به اعراض نيايد چه بر يكسان باشد و گر بيمارى را نوبه نبود و اعراض آن بيمارى بيش نيفزايد ، و باز انحطاط بيمارى آن وقت بود كه هرروزى كمتر مىگردد تا آن وقت كه بيمارى بگذرد . . . و به جمله آن وقت كه بيمار علامات شكستن اندام بيند تا آن وقت كه اندكى اثر نضج بيند اين زمان آغاز بيمارى بود ( هدايه 684 - 685 ) . از اين شرح و نظاير آن كه در هدايه آمده است مىتوان استنباط كرد كه اندام شكستن احساس ضعف و سستى و به اصطلاح كوفتگى است كه به بيمار در آغاز حال دست مىدهد . پس حاصل معنى عبارت « باقلى . . . اندام شكستن برافكند » اينست كه باقلى ضعف و سستى و كوفتگى اعضا و جوارح بر آدمى عارض مىكند ( برافكندن به - معنى عارض كردن كرارا در الابنيه آمده است ) .
اندام شكنج
فوينج . . . و ان اندام شكنج را كى با كاليوى بوذ سوذ دارذ .
الابنيه ( بهم 241 ، زل 184 )
مرحوم دهخدا اين تركيب را به « تشنج »