از جمله در رسم الخط نسخه « نس » گاه ياء نسبت را كه پس از كلمات مختوم به الف مىآيد حذف مىكرده و فى المثل بجاى هواى وبائى و فضولهاى صفرائى ، هواى وباى و فضولهاى صفراى مىنوشتند ( ر ك : رسم الخط فارسى در قرن پنجم هجرى ، نگارش دكتر جلال متين .
مجلهء دانشكدهء ادبيات ، شماره 2 و 3 سال سوم پائيز 1346 ، ص 182 ) . با اين - همه مىبينيم كه اين كلمه در متن عربى الصّيدنه كه در قرن هفتم ( 678 هجرى ) و در متن اغراض الطبيه كه در قرن هشتم ( 787 ) كتابت شده باز موميائى را به صورت مومياى نوشتهاند و ديگر ترديد باقى نمىماند كه مومياى به همين صورت صحيح و اصيل است . در الصيدنه « مومياى » چنين تعريف شده است : مومياى . .
معناه شمع الماء . . ( ب 124 ) . اما در ترجمهء آن كتاب بجاى مومياى « موميايى » آمده است : سرى گويد معنى او موم آبى بود به لغت پارسى و تازى چون از او عبارت كنند شمع مايى گويند و هيچ - كس نداند كه مبداء و تولد او چگونه است و او را در فارس معدن است و بر در آن موضع كه معدن اوست پيوسته قفل نهاده بوند و هر سال يك بار در او را به فرمان ملك فارس بگشايند به حضور اعيان و مشايخ . . . ابو معاذ گويد موميايى نوعى است از « قارو » گويند او را از زمين ماه آرند و او چيزى باشد به شبه قير يا صمغ كه در ميان كوههاى آن موضع از سنگ بيرون مىآيد ( ترجمهء صيدنه ، ب 121 ) . مومياى گرم است به درجهء سوم ( اغراض ، 626 ) . موميائى به لغت يونانى بمعنى حافظ الاجساد است و به فارسى موميائى نامند . آب چشمهاى است كه در بلاد فارس مانند قير منجمد مىشود و در بعضى جبال گيلانات و لرستان نيز موجود است و عرق الجبال نيز گويند و آنچه در سواحل درياى مغرب يافت مىشود به خوبى فارسى و بلاد ايران نيست و بهترين او سياه براق است كه بوى بدى نداشته باشد ( تحفه ، 250 ) . صاحب مخزن در عنوان به جاى موميائى موميا نوشته و آن را چنين تعريف كرده است : موميا . . . لغت يونانى است بمعنى حافظ الاجساد . . . و به فارسى موميائى نامند ( مخزن ) . موميائى با ميم بر وزن روستائى نامى است يونانى مر - جسمى را كه مانند زفت و قار سياه باشد ( برهان ) . موميائى هو المومية القبورية ( شرح اسماء ، م 234 ) . لغت موميا مشتق از كلمهء « موم » فارسى است و موميائى شكل فارسى لغت يونانى موميا ( فوللرس - دزى ، مايرهوف ، م 234 ) .
موميائى از انواع قير طبيعى
Bitumen
است و مشتق از « موم » فارسى است و ( فرهنگ بزرگ و بستر ) . در فرهنگ