تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
الابنيه ( بهم 31 ، زل 26 ) به فتح اول ، بمعنى دوشاب است . و دوشابى را نيز گويند كه چندان بجوشانند كه به قوام آيد . و بعضى گويند شرابى است كه آن را با داروى چند بجوشانند و صاف كنند و معرب آن مىبختج باشد و به عربى عقيد العنب خوانند ( برهان ) . استاد معين در حاشيهء برهان مىنويسد : « از مى ( شراب ) + پخته ( اسم مفعول از پختن ) معرب آن ميبختج ( به فتح اول و ضم سوم و فتح پنجم ) » . سپس استاد اين شاهد را از شرح اسماء العقار مىآورد : « جمهورى هو ماء العنب الذى طبخ حتى ذهب نصفه فى الطبخ . . . و ان طبخ حتى يبقى ربعه سمى ميبختج » -
Mo - U t cuit
( اين معادل فرانسوى را استاد معين از مايرهوف نقل كرده است ) .

ميعه

( Ma I a )
( لا )
Styrax officinale
( فر )
Storax
ميعه . . . سه جنسست ميعهء تر و ميعهء خشك و اصطرك همه كرمى كنذ . الابنيه ( بهم 360 ، زل 252 ) عصارهء درختى است كه منبت او در روم است و ميعه دو نوع است نوعى از او ميعه سايل است و اين نوع را عسل لبنى گويند . . . و بعضى از او سپيد بود و بعضى سرخ باشد و نوع ديگر را ميعهء يابسه گويند يعنى ميعهء خشك . . . و او پوست نباتى است كه به تازى او را لبنى گويند و درست آن است كه لبنى نام درختى است و ميعه چيزى است كه به شبه صمغ از او سيلان كند و سيلان و ميعان يكى است در لغت عرب . ميعه يابس به لون سرخ است و خاك فام است و در طعم او شيرينى به هم آميخته است . . . ابو جريح گويد ميعه صمغ درختى است . . و او را با پوست از درخت جدا كنند و بيفشرند و آنچه از او به مجرد فشردن بيرون آيد او را ميعه سايله گويند و آنچه بر پوست او برهم كوفته باشند و به فشردن از او جدا نشود به سبب كثافت مر او را ميعه يابسه گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 121 ) . ميعه سايله اسم عربى صمغ درختى است بسيار خوش‌بو و آنچه از درخت تراوش كند اشقر مايل به زردى و به قوام عسل مىباشد و بهترين اقسام است و هرچه از افشردن اجزاى درخت حاصل مىشود مايل به سرخى و غليظتر است و آنچه او را به طبخ سازند سياه و غليظ و مسمى به ميعهء يابسه است . . . ميعه يابسه نزد بعضى ثفل اخراى درخت او است كه سايله را از آن افشرده باشند و نزد بعضى آب مطبوخ آن و گرمى و خشكى او زياده و در همه افعال مانند سايله ( تحفه ، 252 ) . و اما اصطرك را چنين تعريف