عربى است مشتق از معنى مراره و گفته - اند . . . اسم نبطى است و بسريانى اورياموريا و به رومى كولوغوروس و به - فارسى آبكامه نامند . از ادويهء قديمه است و از اختراع اطباى كلدانيون و مادهء آن فودنج است . . . و بهترين آن آن است كه آرد جو را با فودنج برى در تابستان خمير كرده گردهها ساخته در تنور پزند پس با هموزن آن فودنج و مثل آن نمك و ربع آن رازيانه و به جهت مبرودين قدرى تخم كرفس و دارچينى و قرنفل و امثال آن به آب خمير كرده بيست روز در آفتاب گرم بگذارند و هر روز برهم زنند و آب بر آن بپاشند تا سياه و متعفن گردد پس در آب حل كرده صافى آن را در شيشه كنند و چند روز در آفتاب گذارند و هر روز برهم مىزده باشند پس استعمال نمايند ( مخزن ) . در لغتنامهء دهخدا ذيل آبكامه چنين آمده است : نان خورشى و نوعى از گوارش بوده است به طعم ترش ، و آن را از نان خشك گندم يا جو كه در آب خيسانده و مدتى براى تخمير در آفتاب مىنهادهاند حاصل كنند و گاهى پودنه و تخم كرفس و دارچين و قرنفل و ابازير ديگر بر آن مىافزايند . و يك قسم آن را از ماست و شير و تخم سپند و خمير خشك و سركه مىكردهاند و آبكامه را براى تجارت از شهرى به شهرى نيز مىبردهاند ، مرى ، كامه ، كومه و معرب آن كامخ . . .
مسح البالى
( Mesh - ol - b li )
مسح البالى را جون بسوزانند و بر مقعدهى بيرون آمده افشانند باز جاى برذ .
الابنيه ( بهم 327 ، زل 258 )
مسح ، پلاس ( فرهنگ نفيسى ) . جامهء درشت و ستبر از موى بز ، خر و شتر ، ( دزى ، ج 2 ، 589 ) . پلاس ، پلاس رهبان ( السامى فى الاسامى ) عبا ( فرهنگ معين ) . مسح به كسر اول بر وزن ملح به - معنى پلاس و بالى بمعنى كهفه است و مسح البالى كه به عبارت صحيح المسح - البالى يا مسح بالى بايد گفته شود پلاس و گليم كهنه را گويند ( بهمنيار ، 327 ) .
مسك
( Mesk )
( لا )
Muscus
( فر )
Musc
مسك كرمست و خشك اندر درجهء سيم . كرمى دار را زوذ سربدر دارذ .
الابنيه ( بهم 326 ، زل 257 )
معرب مشك و هروى در جاهاى ديگر از جمله در ذيل مادهء « رامك » مشك نوشته است . شرح مسك در ترجمهء صيدنه چنين است : در لغت عرب معروف است و مسك بوى خوش را گويند و در عرب در اصل به تحريك سين بوده است . . .