زده ( بهمنيار ، 282 ) .
مداد
( Med d )
( لا )
Atramentum
( فر )
Encre au noir de fumee
مداد تخفيف كند سخت . . . و رعاف باز گيرذ .
الابنيه ( بهم 322 ، زل 253 )
ارجانى گويد خواص او آن است كه مداد گرم است . . . و آنچه از دود درخت ناژ ساخته باشند بايد كه ثلث او صمغ بود ( ترجمهء صيدنه ، ب 115 ) . لغت عربى است و آن را حبر نيز و به فارسى مركب نامند . . . از مطلق آن نزد اطبا مراد مصنوع از دودهء روغن كتان و صمغ عربى با غرى الجلود و زاج زرد و آب مازو است و بهترين آن بسيار بسيار سياه براق سبك وزن آن است ( مخزن ) . مداد - المذكور فى كتب الطب هو المركب من دخان خشب الصنوبر و الصمغ العربى و يسير زيت ( شرح اسماء ، م 248 ) .
مداد لغتى است تازى و همان است كه ديسقوريدس ملان
Melan
مىنويسد و طرز تهيه آن را صاحب شرح اسماء به - قدر كافى نوشته است . « مداد » همان دودهء آهك شدهايست كه مصريان و يونا - نيان با آن روى پاپيروس مىنوشتند و اين خطوط را پس از گذشت هزاران سال اروپائيان توانستند كشف كنند ، در طب قديم براى درمان كردن سوختگى - ها و غانقرايا و به عنوان ضد عفونى كردن به كار مىبردند ( مايرهوف ، م - 248 ) .
مر
( Morr )
( لا )
Balsamodendron myrrha
( فر )
Malsamee
مر : بدل مر ، فلفل سياهست هم سنكش ، و نيم همسنگش مشك طرامشير بر قول ديسقورديوس .
الابنيه ( بهم 319 ، زل 251 )
نوعى از مر آن است كه بعضى از شير يتوعات كنند و با او به هم مىآميزند و اين نوع را از مربه آن توان شناخت كه بوى او خوش نبود به خلاف مر كه او خوشبوى باشد و نيكوتر انواع او آن است كه لون او به سپيدى نزديك باشد با شايبهء سرخى به هم . . . و مر آب درختى است كه منبت او در شجر باشد .
از نواحى يمن و در بلاد عرب بعضى هم باشد . . . و طريق تحصيل مر از او آن است كه شاخ او را ببرند و در زير او نطع بيندازند . . . تا قطرهقطره او ترشح كند و در آن موضع جمع شود و ببندد و بعضى از او بر شاخهاى او ببندد چنان كه ديگر صمغها و مر مختلف الانواع است . .
آنچه لون او سياه باشد هم نيكو باشد ( ترجمهء صيدنه ، ب 115 ) . گرم و خشك است ( اغراض ، 626 ) . آب منجمد درختى است مغربى شبيه به درخت مغيلان