گندناى رومى ( راسن )
گوارش
( Gov res ? )
بطيخ . . . كوارشى است كسى را كى طعام بر سر معدهء او ثقيل بوذ .
الابنيه ( بهم 44 ، زل 37 )
( به ضم كاف و كسر راء ) تركيبى باشد كه به جهت هضم نمودن طعام سازند و خورند و معرب آن جوارشى باشد ( برهان ، دهخدا ) . معجونى است كه موجب سرعت هضم شود ( فرهنگ نفيسى ، دهخدا ) .
گواهن
( ر ك : حديد )
گوز
( ر ك : جوز )
گوزبويا
( ر ك : جوزبوا )
گوزگندم
( ر ك : جوزجندم )
گوزماتل
( ر ك : جوزماتل )
گوزهندو
( ر ك : نارجيل )
گوشتها
( ر ك : لحوم )
[ ل ]
لادن
( L dan )
( لا )
Ladanum
( فر )
Le ladanum
لاذن كرمست اندر درجهء سيم . ترست اندر درجهء اول .
الابنيه ( بهم 344 ، زل 269 )
اين لادن نام صمغ گياهى است به نام قستوس يا قسوس كه اسم علمى آن
Cistus - creticus
است يا
Cistus ladan - iferus
پس لادن را به اين معنى نبايد با گلى اشتباه كرد كه آن را لادن خوانيم و نام علميش
Tropaeolum majus
است و به فرانسه
capucine
خوانده مىشود . تعريف لادن در ترجمهء صيدنه چنين است : لادن عربى است و به فارسى او را لادنه گويند . . . جالينوس گويد :
نباتى است كه از او لادن سازند و او را نبات لادن گويند و گفته است لغت صحيح رومى اوقيستوس بود . يحيى و حسكى گويند لادن انواع است و جملهء او را از شام نقل كنند و آنچه از جزيرهء قبرس حاصل شود نيكوتر بود . نوعى از او سياهرنگ بود به لون قار . بوى او به - بوى عنبر ماند . . . نيكوترين آن است كه رنگ او به سبزى مايل بود و خوشبوى باشد . . . جالينوس در ميامر آورده كه اطبا را اتفاق است كه لادن از ريش بز گشن متولد شود . روفس گويد نوعى از لادن در زمين عرب و حبشه و سند و هند از موى زنخ بز متكون شود از ماده نر و اختصاص به گشن نكرده . . . پس گويد نباتى است كه او را قسطس گويند و بز را با او الفتى تمام باشد و چون بخورد شيرهء آن نبات در موى او جمع آيد لادن آن بود ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) . لادن رطوبت گياه قسوس است كه به موى و ريش بز در هنگام چرا چسبد . همين رطوبت كه از برگهاى گياه تراويده به موى بز نشيند و بسته شود لادن خوانده شود . آنچه به ريش بز چسبيد پاكيزه و بىآلايش است و آنچه از زمين به موى