كه به معنى صنوبر الارض باشد نباتى است در بو شبيه به صنوبر و در طعم تلخ و با اندك قبض و تندى و شاخش بلند نمىشود - و برگش در پيچيدگى و تراكم و پرى از رطوبت شبيه است به حى العالم صغير كه به فارسى هميشه بهار نامند ( تحفه ، 224 ) . و يقال حمافيطوس . . .
معناه الشوك المفلفل ( شرح اسماء ، م 190 ) .
مايرهوف مىنويسد كه كمافيطوس مذكور در ديسقوريدس معرب يونانى
Khamaipitys
است و سپس به بحث دربارهء ديگر داروهائى كه صاحب شرح اسماء در ذيل كمافيطوس ذكر كرده است پرداخته و در باب اسامى مصطلح آنها در مغرب سخن رانده است ( مايرهوف ، م 190 ) . در فرهنگ معين كمافيطوس را به « ماش دارو » ارجاع داده و در ذيل آن چنين نوشتهاند : گياهى است علفى و يكساله از تيرهء نعناعيان كه در مناطق بحر الرومى و ايران به حالت وحشى ، مىرويد ، صنوبر الارض ، كمافيطوس ، صنوبر كاذب .
كماه
( Kam h )
( لا )
Taber album
( فر )
Truffe
كماه سردست و غليظست . خام انكيزذ و سرخ از وى نبايذ خوردكى بذست .
الابنيه ( بهم 270 ، زل 206 )
اين لغت را با حركت همزهء وسط يعنى كمأه بر وزن پنبه و كماة بر وزن صنعت ضبط كردهاند اما چون در نسخهء نس علامت همزه گذارده نشده است به علاوه هروى اين لغت را در ذيل مادهء غوشنه با الف مقصوره ( كمى ) آورده است ( ر ك :
غوشنه ) پيداست كه از قديم آن را در فارسى و چنان كه بيايد در مغرب نيز كما و كماه بر وزن صفا و تباه تلفظ مىكرده - اند . آخوندوف شايد به تصور اينكه كماه حتما بايد مختوم به تاء منقوط باشد اين لغت را كماة ضبط كرده و مرحوم بهمنيار نيز چنين نموده است . بارى كماه همان فطر است ( ر ك : همين ماده ) و تعريف آن در ترجمهء صيدنهء ابو ريحان چنين است : كماه به فارسى او را پيه - زمين گويند و سماروع نيز گويند . . .
او را فقع گويند و عسقل نيز گويند . . .
انواع فقوع يعنى سماروغ از زمين بيرون آيد و آنچه او را كما گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 107 - 108 ) . كماه اسم جنس اقسام فطر . . . و سماروغ است و نزد بعضى مخصوص نوع مأكول آن است و فطر مخصوص انواع غير مأكوله ( تحفه 224 ) . كماة ، انواع قارچها از قبيل غوشنه و غويشه و هكل و فطر و دنبلان و جز آنها ( فرهنگ نفيسى ) .
كما - كماه . جان و دل را بود وارد ليكن از بهر جگر ، آنچه مىبايد نبود آن چيست كسنى و كما ( سنائى ، فرهنگ