الابنيه ( بهم 251 ، زل 190 )
از درخت ابهل متولد شده است و گفته - اند . . . و نفط به لغت عرب آن را گويند كه بر اندام اشتر از جهت رفع گر طلا كنند . . . و در زمين عرب او را از درخت سرو و درخت زيتون كوهى . . . حاصل كنند . . . از جمله انواع قطران درخت عرعر نيكوتر بود . . . و قطرانى كه از درخت زيتون كوهى حاصل آيد هم گر را مفيد بود . . . و گويند قطران از درخت صنوبر حاصل آيد . . . و پارسيان قطران را جان مرده گويند و به اين سبب او را اين نام گفتهاند كه چون مرده را بقطران درگيرند تباه نشود ( ترجمهء صيدنه ، ب 102 ) . گرم و خشك است به درجهء چهارم ( اغراض ، 633 ) . دو نوع مىباشد يكى سياه و براق و غليظ و تند رايحه و آن را قطران برقى نامند و يكى رقيق و غير براق و آن قطران سيال است و نوع اول از درخت شربين و ثانى از درخت سدر و درخت ارز و غير آن حاصل مىشود ( تحفه ، 207 ) . هودهن يخرج من شجرة الشربين الذى يسمى فى المغرب شبين ( شرح اسماء ، م 341 ) . قطران به فتح يا كسر اول از ريشهء قطر به معنى چكيدن است و مراد از قطران در اينجا قطران گياهى است كه از تقطير چوب درخت به دست مىآورند خاصه سدر ( شربين ) و سرو ( مايرهوف ، م 341 ) .
قطن
( Qotn )
( لا )
Gossypium herbaceum
( فر )
Coton
قطن كرمتر از كتانست و تن را ملازمتر دارذ .
الابنيه ( بهم 260 ، زل 197 )
اين يكى ديگر از مواردى است كه هروى از مادهاى تحت عنوان تازى آن بحث مىكند بىآنكه معادل فارسى كلمه را بياورد . در اينجا مرادم لغت پنبه است كه هروى در موارد ديگر آن را به كار برده است غير از همينجا كه پنبه بالاخص مورد بحث است فى المثل از « پنبه » در ذيل لغت عسل چنين ياد مىكند :
و گر نمك اندرانى اندر او كنى و پنبهيى اندر او زنى و اندر گوش نهى ، بانگ را كه از گوش همىآيد نيك باشد ( بهم 288 ) . به فارسى پنبه و به تركى پنبوق نامند ( تحفه ، 207 ) .
اسم جنس است و قطعه از آن قطنه است و گاه به اقطان جمع بسته مىشود ( اقرب الموارد ، دهخدا ) . قطن هو العطب ( شرح اسماء ، م 349 ) . قطن لغتى است عربى كه در تمام زبانهاى اروپائى داخل شده است به صورت
Cotton , Kattun Coton
و مانند اينها ( مايرهوف ، 349 ) .
براى اطلاع از نامهاى اكدى و آشورى و عبرى و سانسكريت پنبه رجوع كنيد به -