تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
مىباشد كه در فرانسه
Cerise
و در انگليسى
Cherrny
گويند به معنى گيلاس كه نوعى از آن آلبالو است و اما نام حب الملوك در مغرب هم به آلبالو اطلاق شده است و هم به سپستان ( مايرهوف ، م 330 ) . درباره حب الملوك : ر ك ، همين ماده .

قردمانا

( Qardam n )
( لا )
Lagoecia cuminoides
( فر )
Cumin saurageou batard
قردمانا شيرينه را نيك باشذ . الابنيه ( بهم 259 ، زل 197 ) هروى در جاى ديگر ذيل ماده كرويا مىنويسد : « . . . و برى را از وى قردمانا گويند » ( زل 201 / 14 - بهم 259 ) . تعريف قردمانا در ترجمهء صيدنه چنين است : بعضى قردمانا را قرظمانا گويند . . جالينوس قردمانون و قرمان گويد . او - كروياى رومى است و طعم او نكو . . . وحدت در او زيادت است . . . منبت او در زمين ارمينيه و عرب و بلاد هند باشد و علامت نيكوئى در او آن است كه بوى او با قوت بود . . . در طعم او حدتى باشد . . . زبان را بسوزد . . . جرم او ضعيف و بىگوشت باشد و او چوب‌پاره‌ها باشد باريك و بعضى از او به لون زرد بود و بعضى . . . به بادآورد ماند ( ترجمهء صيدنه ، ب 100 ) . گرم و خشك است به درجه سيم ( اغراض ، 633 ) . در هداية - المتعلمين كرارا از اين دارو ياد شده است ( ر ك : همان كتاب ، فهرست داروها ) . معرب از قرادامومن يونانى است . گياه او شبيه به نبات بابونه و شاخهاى او بسيار متفرق و كج و كم‌برگ و از بابونه بزرگتر و بيخش قويتر و گلش سفيد مايل به كبودى و ريزه و تخمش دراز و باريك شبيه به كرويا و از آن درازتر و با تلخى و تندبوئى و نوع برى كرويا است و مستعمل تخم اوست ( تحفه ، 202 ) . و يقال قرطمانا و هى الكرويا الروميه و هو نوع برى منها ( شرح اسماء ، م 334 ) . قردمانا نام معرب سريانى شده يونانى كردمون
Kardamomon
يا كردامومون
Kerdamomon
است ( مايرهوف ، م 434 ) . دربارهء كرويا ، ر ك : همين ماده .

قرصيناثا

( ر ك : انجره )

قرطاس

( Qert s )
( لا )
Charta
( فر )
Papier
قرطاس سوخته كرمست و خشك . الابنيه ( بهم 260 ، زل 197 ) به تازى [ چنين است در اصل و شايد « به پارسى » باشد ] قرطاس را كاغذ گويند و قرطيس گويند و به سريانى قرطيسا گويند . . . و عطاران و پيله‌وران انواع عطر و ادويه در او فروشند ( ترجمهء صيدنه ، ب 100 ) . به فارسى كاغذ نامند ( تحفه ، 205 ) . لغت عربى است و قر - طس طعفر و كاغذ نيز و به فارسى نيز به كاغذ