شكوفهء او به شكوفهء نرگس ماند ( ترجمهء صيدنه ، ب 98 ) . صاحب اغراض فو را فومو نوشته و در تعريف آن چنين آورده است : فومو نباتى است همچون كرفس ليكن ساق او دراز گردد بر خلاف ساق كرفس و بيخ او بجاى سنبل باشد و ادرار او فزونتر از ادرار سنبل است ( اغراض ، 631 ) . و آن را زوله گويند ( ذخيره ، دهخدا ) . در هداية المتعلمين در موارد متعدد از فو و در يك مورد ( ص 442 ) . از فو و مو ( ظاهرا « فومو » مذكور در اغراض ) و در نسخه بدل فو و موزوله ( موزوله مذكور در ذخيره خوارزمشاهى ) ياد شده است ( ر ك : همان كتاب ، فهرست داروها ) . فو به تشديد واو اسم يونانى نباتى است شبيه به كرفس بزرگ برگ و ساقش زياده به زرعى و املس و مجوف و مايل به بنفشى و پر گره و گلش شبيه به نرگس . . . سفيدى او به بنفشى آميخته . . .
در بوى شبيه به بوى سنبل رومى و مراد از مطلق او بيخ اوست و به فارسى بيخ سنبله نامند ( تحفه ، 198 ) . داروئى است به فارسى سنبله گويند ( منتهى الارب ، دهخدا ) . سنبل الطيب ، علف گربه ( دهخدا ) . فو هو الناردين البرى ( شرح اسماء ، م 305 ) . مايرهوف پس از اشاره به اينكه فو معرب لغت يونانى
Phou
است به بحث دربارهء اسامى و لغاتى كه در مغرب متداول و مرادف با « فو » است پرداخته است ( مايرهوف ، م 305 ) . فو ، گونهاى سنبل الطيب كه از سنبل الطيب معمولى كمتر ارزش طبى دارد و به آن سنبل الطيب كبير و سنبل كوهى و سنبل جبلى نيز گويند ( فرهنگ معين ) .
فوتنج
( ر ك : فوينج )
فوة الصبغ
( Fowwat - os - Sabq )
Rubia tinctorium , Rubia cardo -
( لا )
folia Garance , Garance de teinturie -
( فر )
re
فوة الصبغ كرمست و خشك اندر درجهء دوم .
الابنيه ( بهم 244 ، زل 186 )
فوةّ الصبغ روناس يا رونياس است و هروى در ذيل لغت بلادر كلمهء رويناس را به كار برده است : و اندر گوز خاصيتى است طبيعى كه وى پازهر بلادر است و سعد و رويناس را نيز ( بهم 63 ) . فوة - الصبغ را فوه الصباغين يا مطلقا فوه نيز گفتهاند چنان كه بيايد . تعريف آن در ترجمهء صيدنه چنين است : فوة الصباغين روين را گويند و به لغت تازى بود و روناس نيز گويند . . . و از جملهء انواع او روين بردعى باشد و بردع موضعى است از زمين ارمينيه و او را از آن موضع به جرجان و مكران و زنگبار و سيستان و زمين هند برند و او بيخى نباتى است و