المتعلمين نيز فلفلمول ( با لام آخر ) و فلفلمون و فلفلمويه هر سه آمده است ( ر ك : همان كتاب ، فهرست داروها ) .
فلفلمويه نقرس را سود دارد ( اغراض ، 631 ) . فلفلمونه اسم فارسى بيخ درخت فلفل است و گويند اعم از بيخ و چوب درخت اوست ( تحفه ، 197 ) . فلمونيه و يقال فلفلمونيه هو اصل شجرة الفلفل ( شرح اسماء ، م 310 ) . در فارسى پلپلمويه و در سريانى فلفلمور
Falfal - mur
گويند و آن ريشه فلفل دراز است كه به فارسى و تازى دارفلفل خوانند و دارفلفل را نخستينبار ابو ريحان در الصّيدنه تعريف كرده و معادل صحيح آن را به سانسكريت كه « بيبلموى » باشد به دست داده است ( مايرهوف ، م 310 ) . فلفلمويه درختچهايست از تيرهء كبابهها . . . گياهى است بالارونده كه بدرختان مجاور خود متكى مىشود . . .
شكل ظاهرى ميوهاش مانند ميوهء فلفل سياه است ولى بر خلاف فلفل سياه كروى نيست بلكه بيضوى است و از اين جهت ميوههاى اين گياه را فلفل دراز نيز گويند .
اين گياه خاص هندوستان و جزاير اوقيانوسيه و جزاير سند است ( فرهنگ معين ) .
فندق هندى
( ر ك : اشنان )
فنطافيلون
( ر ك : پنج انگشت )
فلنجه
( Falanje )
فلنجه كرم و خشكست اندر درجهء دوم .
وى معده و جكر قوى كنذ .
الابنيه ( بهم 243 ، زل 186 )
فلنجه را افلنجه نيز نوشتهاند و از شگفتىها آنكه هروى هم از افلنجه در باب الف سخن گفته است و هم از فلنجه در باب فاء ، بىآنكه بيكى بودن هر دو دارو اشاره كرده باشد . اما چون در ذيل لغت افلنجه بشرح و تعريف بيشتر و دقيقترى پرداخته است من نيز از او پيروى كردهام و آنچه در باب افلنجه و فلنجه گفتنى است در ذيل مادهء افلنجه آوردهام پس رجوع فرمائيد به همان لغت .
فو
( Fu )
Valerina phu ouValerina Discori -
( لا )
dis
( فر )
Valeriane
فو كرمست و خشك اندر درجهء اول .
و قوتش جون قوت سنبل است .
الابنيه ( بهم 254 ، زل 187 )
بيخ نباتى است و بوى او خوش بود و قوت او به قوت سنبل ماند . . . جالينوس گويد در بيخ او عطريتى باشد در منفعت از سنبل زيادت است . . . بعضى اطباء او را ناردين برى گويند . . . و برگ او و نباتش از كرفس بزرگتر باشد . . . و جرم او هموار باشد و لون او به لون ارغوان مايل باشد و ميانهء او تهى بود . . . و