يكى را از او فطره گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 95 ) . فطر سماروغ است ( اغراض ، 632 ) . از خوردن فطر كه به پارسى سماروغ گويند . . . زفان آماس كند ( ذخيره ، دهخدا ) . نباتى است سفيد به شكل نصف تخممرغ كه منكوس باشد و بىبرگ و گل و ساقش بسيار كوتاه و جوف او مملو از صفايح و مأكول او به تركى كيلك و به فارسى قارچ نامند و فطر و كماه اسم جنس مأكول و غير مأكول آناند ( تحفه ، 196 ) . كماه و عامة المغرب يقال الكما و هو الفطر ( شرح اسماء ، م 192 ) . كماه ، همان دنبلان است
Tuber album
و فطر اسم جنس قارچ
Champignon
است . اين هر دو لغت داراى ريشه سامى است . دربارهء اسامى ديگر قارچها رجوع كنيد به تحفة الاحباب فى ماهية النبات و الاعشاب با حوا - شى و تعليقات رنو و كلن
Renaud - Coln
( مايرهوف ، م 192 ) . استاد معين علىرغم آنچه مايرهوف نوشته است مىنويسد : در عقار [ - شرح اسماء العقار ] ذيل نمره 192 كلمهء فطر مرادف با كما ذكر شده در حالى كه « كما » نام گياهى از تيرهء چتريان است ( فرهنگ معين ، لغت فطر ) . استاد روانشاد نه فقط دليلى در اين باره ذكر نكرده بلكه فطر را به « دنبلان » تعريف كرده است و حال آنكه نه تنها مايرهوف بلكه مرحوم بهرامى نيز كه فرهنگ گياهى او از معتبر معتبرترين كتب گياهشناسى است فطر را به - معنى قارچ
Fungi
آورده است ( ص 444 ) . چنان كه پيش از اين گذشت صاحب تحفه نيز مىنويسد كه فطر را به - فارسى قارچ گويند .
فطر اساليون
( ر ك : كرفس )
فقاح الكرم
( Foqq h - ol - karm )
فقاح الكرم را منافع اندر باب عين ياذ كرده آمذ با عنب بهم .
الابنيه ( بهم 246 ، زل 188 )
سرد و خشك است در يك درجه ( ترجمهء صيدنه ، ب 96 ) . فقاح اسم جنس شكوفههاست ( تحفه ، 197 ) . فقاح بر وزن رمان بمعنى شكوفه و فقاح الكرم شكوفه انگور است كه به فارسى ول به فتح و كسر واو است ( بهمنيار ، 246 ) .
فقاح الكرم ، شكوفهء رز ( مخزن ) .
فقاع
( Foqq )
فقاع جذام آرذ و قراقر و نفخ اندر شكم افكند .
الابنيه ( بهم 248 ، زل 189 )
معرب فوگان ( دهخدا ) . شرابى كه از جو و مويز و جز آن گيرند ( فرهنگ معين ) . هروى در ذيل « خمر » مىنويسد :
فقاع هم از جنس خمرست و نيز انك از جو بگيرند ( زل 103 / 8 - بهم 125 ) .
در ترجمهء صيدنه چنين آمده است : به - لغت پارسى . . . او را گندم افشره گويند .
ارجانى گويد فقاع علت جذام پديد كند