غوشبه با با نوشته شده كه ظاهرا اشتباه است . در ترجمهء صيدنه ذيل غوشه چنين آمده است : غوشه يكى از انواع سما - روغ است و اهل سغد و سمرقند او را غونك گويند و زنان مجوس او را بدل اشنان به كار برند ( ترجمهء صيدنه ، ب 93 ) .
آن غذاها كه بلغم تولد كنند . . . چون گوشت ماهى و گوشت بره نر و سماروغ و كشنج و غوشينه و سپيدى خليه ( هدايه ، 157 ) . از جنس كماه است و از جنس سماروغ ( اغراض ، 601 ) . گياهى است كه هم بخورند و هم دست شويند ، سياه و سپيدفام ( فرهنگ اسدى نخجوانى ، دهخدا ) . همان غوبنگ است ( فرهنگ رشيدى ، دهخدا ) . و بعضى گويند نوعى از فطر يعنى سماروغ است ( ذخيره ، دهخدا ) . غوشنه به لغت ماوراء النهر نوعى از فطر است كه به تركى كبلك نامند بهتر از اقسام فطر ( تحفه ، 191 ) .
گياهى است كه در هنگام ترى آن را نان خورش كنند و چون خشك شود دست - شوى سازند و آن نوعى از كماه باشد و زنان آن را در حلوا كرده بپزند و به جهت فربهى بخورند ( فرهنگ جهانگيرى ، دهخدا ) غوشنه بضم اول و سكون ثانى مجهول و فتح ثالث و نون ، گياهى باشد كه آن را در هنگام ترى و تازگى خورند و چون خشك شود دست بدان شويند و رنگ آن سياه و سفيد مىباشد . و بعضى گويند نوعى كماه است و زنان از آن حلوا پزند و به جهت فربهى خورند و بعضى گويند گياهى است كه بجاى اشنان بدان رخت شويند . و بعضى گويند نوعى از فطر است بضم فا كه سماروغ باشد و به سكون ثالث نيز آمده است ( برهان ) . استاد معين در حاشيهء برهان اين شرح را از لغت فرس نقل كرده است : « غوشنه ، گياهى است كه هم بخورند و هم دست بدان شويند ، سياه و سپيدفام . يوسف عروضى گويد :
آن روى او بسان يك آغوش غوش خشك و آن موى او بسان يك آغوش غوشنه » . .
دزى در كلمهء غوشنه ( به فتح اول و سوم و چهارم ) به نقل از ابن البيطار آرد : نوعى از
Trutte
( قارچ ) نامعلوم در مغرب .
و به نقل از لغتنامهء كتاب المنصورى رازى اين عبارت را آورده : العوشقه ( چنين است خوانده نمىشود ) عشبة قلوية تستعمل اشنانا ( پايان حواشى استاد معين ) . لكلرك و شليمر از غوشنه نام نبردهاند و آخوندوف آن را نوعى قارچ نوشته است كه منبت آن تركستان است ( آخوندوف ، ص 386 ، م 313 ) .
غوشبه
( ر ك : غوشنه )
[ ف ]
فار
( ر ك : بصل )
فاروق
( F ruq )
ثوم . . . بتن خويش ترياكيست كى هران جيزى كى ترياق بزرك كى فاروق خوانندش