همهء آنها اشاره به درختانى مىنمودهاند كه در ايران وجود داشته و در باغها و حاشيهء جويها كاشته مىشده است نه آنكه درختانى را ذكر كنند كه در كشور خود ناياب است و در كشورهاى بيگانه بطور وفور ديده مىشود ( درختان و درختچهها ، مقدمهء صفحه يازدهم و دوازدهم ) . دلايل آقاى دكتر ثابتى متين و استوار مىنمايد ولى ايشان به اين نكته توجه نفرمودهاند كه هر گياه و درختى كه از سرزمينى به سرزمين ديگر برود نام خود را نيز همراه مىبرد و به همين سبب در زبان عربى و يونانى لاتينى به نام عده بسيارى از گياهان و درختان برمىخوريم كه ريشهء فارسى و بهتر است بگويم ايرانى دارند مانند اسپست ( يونجه ) و ترنج ( رجوع كنيد به همين مواد ) . پس چه دليل دارد كه ايرانيان نام خارجى صنوبر را به درختى داده باشند كه بقول ايشان « در ايران وجود داشته است » ؟
چرا چنان كه در گفتار مربوط به « لادن » نوشتهام گاه اتفاق افتاده است كه نام گياه يا درختى را كه متروك و فراموش شده است به گياه يا درختى كه بعدها از خارج به ايران آوردهاند دادهاند ( مانند همان لادن كه اشاره شد ) . اما با توجه به آنكه آن نوع از سپيدار كه آقاى دكتر ثابتى صنوبر ناميدهاند از درختان بومى ايران است علت نداشته است كه نام صنوبر را به آن داده باشند كه نامى است اصلا يونانى و بمعنى مخروط كاج . آخر چگونه ممكن است كه از زمان ابو ريحان تا - كنون كه بيش از هزار سال مىگذرد همه مؤلفان مفردات طبى و گياهان داروئى و فرهنگها اشتباه كرده و نام صنوبر را كه به اصطلاح گياهشناسى از تيره مخروطيان يعنى از انواع كاجها است بدرختى داده باشند از تيرهء بيدها و از انواع سپيدارها كه در ايران از ديرزمان فراوان رسته است . با اينهمه من چون گياهشناس نيستم و در اين كتاب فقط از نظر لغوى در نامهاى گياهان تحقيق كردهام در آنچه به كار و تخصص من ارتباط ندارد اصرار ندارم و داورى را به صاحبنظران مىگذارم .
صوف
( Suf )
صوف جون بسوزانى ريشها را خشك كردانذ و كوشت زياده را بخورذ .
الابنيه ( بهم 213 ، زل 166 )
به فارسى پشم نامند سياه او گرمتر از سرخ و او از سفيد اسخن و مجموع او در آخر دوم گرم و خشك ( تحفه ، 174 ) . به فارسى پشم نامند . سياه آن گرمتر از سرخ آن و از سفيد بسيار گرمتر . . . و بهترين آن سرخ خالص است ( مخزن ) . پشم گوسفند ، پشم ، جمع آن اصواف ( دهخدا ) .
[ ض ]
ضب
( Zabb )
اسقنقور ماهى است بضب مانذ .