آن نيز مأخوذ از واژه سانسكريت چندنه
candana
است كه در هندوستان چندن گويند . پيوسته مقدار معتنابهى از صندل سرخ از هندوستان به ايران حمل مىشود ( لوى ، م 183 ) . صندل ، درختى كوچك از تيره صندلها كه طفيلى گياهان مجاور مىشود . منشأ اصلى اين درخت هندوستان است . چوب صندل داراى بوى معطر است . اسانس حاصل از چوب آن به مصارف درمانى و عطرسازى مىرسد . چوب صندل داراى اثر قابض و مقوى قلب است و آن را به صورت گرد در - تداوى مصرف مىنمايند . سندل ، چندل ، چندن ( فرهنگ معين ) .
صنوبر
( Sanowbar )
( لا )
Pinus
( فر )
Pin
صنوبر حب صنوبر سعال را كى از سردى بوذ سوذ كنذ .
الابنيه ( بهم 209 ، زل 163 )
اعرابى گويد لبان درخت صنوبر را گويند و گفتهاند درخت ناژ را صنوبر گويند از جهت ميوهء او . . . و ميوهء درخت او در اندازهء جوز خرد باشد و اهل يونان دانههاى بزرگ را از ميوه صنوبر اسطر و بولو گويند . . . و به لغت رومى صنوبر را قالوفس گويند . . . و پارسيان بادام نشك گويند و جلغوزه هم گويند و در شام قضم قريش و هيأت او آن است كه پوست او سياه باشد و مغز او سپيد بود و محمد زكريا گويد دانهء صنوبر چون بزرگ شود به مقدار از پسته دراز - تر بود ( ترجمهء صيدنه ، ب 81 در ضمن در الصيدنه بجاى كلمهء بادام نشك مذكور در ترجمهء صيدنه كلمهء بادام نشو آمده است ، الصيدنه ، ب 85 ) . در هداية - المتعلمين نيز چلغوزه مذكور است ( ر ك : هدايه ، فهرست داروها ) . معروف است ، حب الصنوبر الكبار جلغوزه است ( اغراض ، 598 ) . به فارسى درخت كاج نامند و ناژ و نيز گويند و نر او را ثمرش بىمغز و قطران او زبونتر از قطران شيرين است و ماده او بزرگ و كوچك مىباشد و كوچك او را صنوبر صغار . . .
نامند و ثمرش مثل دل گوسفند و از آن بزرگتر و مغز ثمر او با تلخى و سفيدى و بىپردهء رقيق سرخ و قضم قريش عبارت از اوست و در سمنان كثير الوجود و راتيانج صمغ اوست و قسم مادهء بزرگ را صنوبر كبار گويند و در گيلان يافت مىشود و بسيار بزرگ و مغز ثمر او را به اصطلاح آنجا جلغوزه و درخت او را درخت جلغوزه مىنامند و ثمرش به - قدر بالنگى و مغز دانههاى او مثل قضم قريش و باليدهتر و شيرين است ( تحفه ، 173 ) . درخت چلغوزه بر وزن خربوزه يا چلغوز بر وزن مرموز ( مهذب الاسماء ، دهخدا ) . دو صنف مىباشد ذكر و انثى .